مغز متفکر جهان تشیع
شخصى از خراسان خدمت امام صادق علیه السلام رسید و گفت: ما حاضریم که در رکاب تو با دستگاه حاکم بجنگیم چرا حرکت نمىکنى؟ امام به او دستور داد داخل آتش شود ولى او امتناع ورزید…
امام به معلى ابن خنیس که به دست حاکمان زمان خود کشته شد، فرمود:
"یا معلى اکتم امرنا ولا تذعه فان من کتم امرنا و لا یذیعه اعزه الله فى الدنیا"؛ اى معلى کار ما را پنهان بدار و افشاء مکن، کسى که کار ما را افشاء نکند و پنهان بدارد، خداوند او را در دنیا عزیز مىدارد.
روایاتى وجود دارد حاکى از آن که شدت فشار به قدرى بود که حتى شیعیان، بدون اعتنا به همدیگر از کنار همدیگر رد مىشدند. منصور در مدینه جاسوسانى داشت که تجسس مىکردند، و هر که را مىشناختند از پیروان جعفر ابن محمد علیه السلام است گردن مىزدند.
محمد اسقنطورى گوید: "روزى بر منصور دوانقى وارد شدم، دیدم که در فکر عمیق فرو رفته است، پرسیدم براى چه؟ گفت: از ذریهى فاطمه هزار نفر بلکه بیشتر از آن را کشتم، ولى سید و آقایشان را زنده نگه داشتهام. گفتم: کیست آن؟ گفت: مىدانم تو به امامت او معتقد هستى، و او امام من و امام تو و امام همه مردم است، لکن مرا چارهاى جز کشتن او نیست."
امام صادق علیه السلام شدیداً تحت مراقبت منصور بود، با آن که از قبل به امر هشام در شام جلب شده بود، بار دیگر به امر منصور در شام جلب شد، و مدتى امام تحت نظر ماند و عزم کشتن آن حضرت را کردند، و هتکها نمودند و بالاخره اجازه مهاجرت را دادند، حضرت به مدینه مراجعت کرد و بقیه عمر را در حال تقیه در مدینه ماند. منصور آزارها و کشتارهاى بىرحمانه در حق سادات علویین روا داشت که به دستور وى آنان را دسته دسته مىگرفتند و در قعر زندانهاى تاریک، با شکنجه و آزار به زندگىشان خاتمه مىدادند، جمعى را گردن مىزدند و گروهى را زنده زیر خاک پنهان مىکردند، و جمعى را در پى ساختمانها یا میان دیوارها گذاشته و روىشان دیوارها را بالا مىبردند.
منصور پس از آن که خبر شهادت امام ششم علیه السلام را شنید، به والى مدینه نوشت که وصى او را گردن بزند، اما وقتى وصیتنامه آن حضرت را خواندند، دیدند که امام پنج نفر را وصى خود تعیین کرده است: ابى جعفر منصور، محمد ابن سلیمان، عبدالله ابن جعفر، موسى ابن جعفر و حمیده زوجهاش. موضوع را به منصور خبر دادند، و او گفت: مرا به قتل اینها راهى نیست .
امام صادق(ع)
محمد ابن ربیع، دربان مخصوص منصور گوید: زمانى که امام صادق علیه السلام را از مدینه به پایتخت خلافت آورده بودند، روزى منصور در کاخ خود نشسته بود تا شب شد و قسمت زیادى از شب گذشت، سپس منصور به من گفت که: محمد مىدانى که نسبت به من چه اندازه قرب و منزلت دارى؟ و اسرارى را از من مىدانى که حتى نزدیکترین کس به من یعنى مادر فرزندانم نمىداند. گفتم: این از لطف خدا و امیرالمؤمنین است. گفت: همین الان برو به خانهى جعفر ابن محمد و بى خبر داخل خانه شو، و او را به هر وضعى که مىبینى بدون آن که تغییر وضع دهد، بیاور. محمد گوید: پیش خود گفتم: به خدا قسم این هلاکت است، او را اگر بیاورم دین و آخرت خود را از دست دادهام، اگر نیاورم باید به کشته شدن خود و خاندان گردن نهم، همچنان بین دنیا و آخرت مردد شدم، تا آن که نفس، من مرا به طرف دنیا کشاند. آمدم در نزدیک خانه جعفر ابن محمد (علیه السلام) و از پشت سر خانه نردبانى گذاشتم و از بالاى بام خانه او بالا رفتم، و از آن جا پایین شدم و بى خبر وارد خانهاش شدم، و دیدم که در حال نماز است و خود را به پیراهن و ازارى پیچیده است، وقتى سلام نماز را داد، گفتم: بفرمایید برویم پیش امیرالمؤمنین، گفت بگذار لباسم را در برنمایم . گفتم: اجازه ندارم،
گفت: مىخواهم وضو بگیرم. گفتم: نمىشود و او را به همان حال پیش منصور آوردم .
در چنین جو اختناقآمیز سیاسى که هر نفسى در سینه حبس مىشود، امام صادق علیه السلام شبکه وسیعى را که کار آن، اشاعه امامت آل على علیه السلام و تبیین درست مسئله امامت بود، رهبرى مىکرد شبکهای که در بسیارى از نقاط دور دست کشور مسلمان، به ویژه در نقاط عراق عرب و خراسان، فعالیتهاى چشمگیر و ثمربخشى را درباره مسئله امامت عهده دار بود.
منصور به امام صادق علیه السلام مىگفت: چرا نزد من رفت و آمد نمىکنى آن چنان که دیگران رفت و آمد دارند؟ امام فرمود: از امور دنیا، چیزى در اختیار من نیست که از دست دادن آن را توسط تو بترسم، و از امور آخرت، تو چیزى ندارى که در آن طمع نمایم، و در نعمتى هم نیستى، که برایت تهنیت بگویم، پس براى چه بیایم؟ منصور گفت بیا مرا نصحیت کن. امام فرمود: کسى که طالب دنیا است ترا نصیحت نمىکند، و هر که طالب آخرت است با تو همنشینى نمىکند.
آنچه از بعضى نصوص و احادیث مفهوم مىگردد، این است که امام صادق علیه السلام چون پدرش و جدش قیام مسلحانه و غلبه با شمشیر را براى استحکام پایههاى حکومت خود کافى نمىدانستند، بلکه قبل از هر چیز ترب
سلام
قسمت نظر خواهی کلی سایت کجاست؟