درد دل یک معلم
سلام
دیروز آخرین مقدار سهمیه ی بنزینم را مصرف کردم و نمی دانم امروز چگونه می توان با بنزین لیتری ۴۰۰۰ ریال مسافرکشی کنم و سودآوری داشته و شکم زن و بچه ام را سیر کنم؟! با بنزین لیتری ۱۰۰۰ ریال و رقبایی سرسخت چون تاکسی ها و خطی های که فقط نان بخور و نمیری گیرمان می آمد و شرمنده ی عالم و آدم و اهل و عیال بودیم.
دیگر فکرم درست کار نمی کند؛ مخارج کمرشکن زندگی – چه اسم بی مسمایی- (امروزه؛ گذران عمر به همه چیز شبیه است جز زندگی!) و تورم از یک طرف و نگاه های شماتت آمیز و گاه ترحم برانگیز دانش آموزان و دیگران از طرف دیگر فشار روانی سنگینی را بر من و امثال من وارد می کند. گاهی با خود فکر می کنم که آیا ما از ابتدا در انتخاب خود اشتباه کردیم یا انتخابمان ابتدا درست بود اما به مرور زمان به انحطاط کشیده شد؟! فقر، فساد، فحشاء، ظلم، بی عدالتی، و خیلی چیزهای دیگر که الان به ذهنم نمی رسد.مشکلات جامعه ماست.
کاش سه ماه تعطیلی نداشتیم اما حقوق کافی داشتیم و می توانستیم از همان تعطیلات چند روزه ای که سایر کارمندان دارند به نحو احسن استفاده کنیم. این دیگر چه نوع تعطیلی است که به دلیل مشکلات اقتصادی و مخارج توان فرسای سفر، توان خروج از منزل و شهر را نداشته باشی؟!
امروز قصد دارم از بیمه ی عمری که سال ها پیش به قصد امنیت روانی انجام داده بودم، انصراف داده و پس انداز این ۹ ساله را هزینه کنم، به گمانم این جور پس انداز را می گویند: “پس انداز منفی”
پی نوشت۱: امیدوارم دانش اموزان این مطلب را نخوانند!
پی نوشت۲: امیدوارم مسؤولین نظام این مطلب را بخوانند و تحت تأثیر قرار گرفته و چاره ای بیندیشند!
محض رضای خدا بلوف نزن امروزه همه میدانند که وضع کارمندان بخصوص معلمین از همه بهتر است فقط فرقش این استکه معلمین عزیز از همه بیشتر مینالند.