یک روز خاص و خواستنی،۲۲ بهمن در گناباد چگونه گذشت؟
روایتی از یک روز متفاوت که توسط مردم شهرستان گناباد رقم خورد، داستانی از حضور در کف خیابان و دلداگی برای وطن
مثل هر سال مسیر راهپیمایی مشخص بود. ظاهرا خیلی از اتفاق ها باید تکراری می بود. اما اینجوری نشد . امسال واقعا متفاوت بود.
از همان ابتدای مسیر، صدای سرودها با خشخش پرچمهایی که در باد میلرزیدند در هم آمیخته بود. بوی چای داغی که از یک موکب کوچک بلند میشد، با عطر اسپند کنار خیابان قاطی شده بود.
من میان جمعیت راه میرفتم و گوشی ام را در دستم محکم گرفته بودم؛ میخواستم امروز فقط خبر ندهم، میخواستم آدمها را روایت کنم.
گناباد امسال به خاطر اتفاقات دی ماه کمی آشفته بود. ما برای اولین بار طعم ناخوش اغتشاش و ناامنی را چشیدیم و مردم حالا حرف برای گفتن داشتند.
اولین کسی که توجهم را جلب کرد، پسربچهای بود با کلاه بافتنی سرمهای و پرچمی که تقریباً همقد خودش بود. پرچم را با دو دست گرفته بود و هر چند قدم یکبار بالا میبرد، انگار میخواست مطمئن شود دیده میشود. کنارش خم شدم و پرسیدم: «چرا امروز آمدی؟»
با شیطنتی کودکانه گفت: «مامانم گفت امروز تولد کشورمونه… منم گفتم پس باید بیام جشن!»
بعد مکث کرد و آرامتر ادامه داد: «میخوام وقتی بزرگ شدم، ایران قوی باشه… مثل توی کتابام.»
چشمهایش برق میزد؛ نه از تحلیل سیاسی، از حس تعلق ساده و کودکانه.
چند قدم جلوتر، پیرزنی را دیدم که چادر مشکیاش را محکم دور خودش پیچیده بود. عصایی چوبی در دست داشت و با هر قدم آرام جلو میآمد. از او پرسیدم خسته نمیشوید؟ لبخند زد. لبخندی که چینهای صورتش را عمیقتر کرد. گفت: «پسرم، من روزهای سختتری هم دیدهام. این راه رفتن که چیزی نیست. ما برای این خاک زحمت کشیدیم… حالا هم تا نفس دارم میآیم.»
عکس شهدای گناباد روی تابلوهای مسیر نصب شده بود. از شهید عصاریان و شهید کامیاب عکس گرفتند در حالی که جمعیت دور آنها حلقه زده بودند
کمی آنطرفتر، مردی با لباس کار سرمهای و دستهایی که رد زحمت رویشان مانده بود، ایستاده بود. از کارخانهای در حاشیه شهر آمده بود. همان کارخانه ای که می دانم دو ماه هم حقوق اش عقب افتاده است . پرسیدم چرا بعد از یک هفته کار سخت، امروز را هم در سرما بیرون هستید؟ گفت: «کارگرم، اما اول از همه ایرانیام. مشکلات هست، سختی هست… ولی اینجا که میام حس میکنم تنها نیستم. ما با همیم.»
حرفهایش کوتاه بود، اما محکم. از همکارانش گفت که گروهی آمدهاند، از اینکه میخواهد بچههایش آینده بهتری ببینند.
نمیخواستم حرف های گلیشه ای بزنم. ولی عشق تکرارش هم زیباست. این واژه ها وقتی از دهان خود مردم بیرون می آید رنگ و طعم دیگری دارد. مردم گناباد واقعا انقلابی اند
نزدیک چهار راه گیتی نورد رسیده ایم .دختر دانشجویی را هم دیدم که دوربین کوچکی به گردن داشت و از جمعیت عکس میگرفت. گفت آمده تا «لحظهها را ثبت کند». از او پرسیدم ایران برای تو یعنی چه؟ گفت: «یعنی ریشه. یعنی جایی که میتونی نقد کنی، تلاش کنی، بسازی… ولی آخرش باز بگی وطنمه.»
گناباد چند هزار دانشجو دارد. این دختر هم یکی از بچه های گناباد بود که حالا همینجا در کنار خانواده داشت کارشناسی ارشد می خواند. این خودش نعمت بزرگی است که علم این همه در کشور ما گسترش یافته. ای کاش قدرتش را بدانیم.
در میان جمعیت، خانوادهای سهنسلی کنار هم راه میرفتند؛ پدربزرگ، پدر و نوه. دستها در هم گره خورده بود. تصویر سادهای بود، اما معنایش عمیق. انگار هر نسل، روایت خودش را از ایران داشت، اما در یک نقطه مشترک بودند: تعلق.
امسال علیه ترامپ هم خیلی شعار میدادند. دیدم نوجوانی عروسک رییس جمهور امریکا را خودش ساخته بود. حرفه ای نبود ولی خلاقانه بود. جلو رفتم و با او یک عکس سلفی گرفتم. این را برای یادگاری در صفحه شخصی ام می خواستم.
صدای شعارها اوج میگرفت و دوباره آرام میشد. باد سرد روی صورتم مینشست، اما گرمای حضور آدمها آن را کمرنگ میکرد. امروز در خیابان، فقط جمعیت نبود؛ داستانهایی بود که هر کدام با عشق به این سرزمین گره خورده بود.
شاید تحلیلها بعداً نوشته شود، شاید آمارها بالا و پایین برود، اما آنچه من دیدم، چهرههایی بود که هر کدام به زبانی ساده میگفتند:
ایران برای ما فقط یک نام روی نقشه نیست؛ خاطره است، امید است، خانه است.
و در آن صبح سرد بهمن، خانه پر از آدمهایی بود که آمده بودند بودنشان را با صدای بلند اعلام کنند.
گناباد شهری در جنوبی ترین نقطه خراسان رضوی میخواست صدایش شنیده شود. ما بچه ایران هستیم. فرقی نمیکند از اذربایجان تا کردستان و بوشهر و سیستان و گلستان همه یک صدا یک چیز را می خواهیم . ایران امن و آباد
یاسر سالاری


