حاج قاسم و رنج علوفههایی که هر روز در آغوشش جمع میشود؛ کدام مرد به وسعت دشت آغوش دارد؟
گاهی آدم آنقدر با مرگ عجین میشود که هرصبح آن را مثل لباسی کهنه تن میکند؛ گاهی مرگ مثل بستن دکمههای یک پیراهن، ساده و دستیافتنیست.
به گزارش گنابادنیوز به نقل از ایسنا، منطقه خراسان، بیآنکه گلولهای شلیک یا خمپارهای منفجر شود، بیآنکه جنگی درمیان باشد، بعضیها هر روز زخم میخورند، مجروح میشوند و گاه میمیرند. بعضی آدمها وقتی برای به دست آوردن یک لقمه نان از خانه بیرون میروند، مطمئن نیستند دوباره به خانه برگردند.وقتی سوار بر موتور با دهیار روستای بیمرغ در مسیر خانه حاج قاسم بودیم، فکرش را هم نمیکردم یک لبخند کمرنگ در چهرهای پر از تیرگی آفتاب و چروک میتواند اینقدر زیبا باشد. به سر در خانهاش که رسیدیم او هم با فرغونش که از علفهای هرز و خودرو پر بود، رسید. راضی نشد که دم در بمانیم و صحبت کنیم. میخواست ما را روی فرش خانهاش بنشاند و با چای و شیرینی خستگیمان را از تن بیرون کند.
حاج قاسم لایق در گفتوگو با ایسنا گفت: من متولد همین روستا هستم. ۵۷ سال است که در اینجا زندگی میکنم. ۴ فرزند دارم که دو تا از آنها دختر و دو تا پسر هستند. همگی آنها به غیر از یکی از دخترانم به شهر مهاجرت کردهاند.
وی با بیان اینکه قبلاً قالیباف بودم ولی الان دیگر توان کار ندارم، افزود: ۲ تا گاو دارم و از شیر آنها و فروششان امرار معاش میکنم که البته به خاطر بدقولیهایی که وجود دارد از همین راه نیز نمیتوانم پول در بیاورم.
حاج قاسم با بیان اینکه از زندگی و مشکلاتش ناراضی نیستم، بیان کرد: ما با این شرایط آموخته شدهایم (عادت کردهایم) و هرکس در این دنیا باید باری را به دوش بکشد که ما این بار را تا این سن و سال به لطف خدا به دوش کشیدهایم.
بعد نوبت همسر حاج قاسم بود که با یک سینی چای به جمع ما اضافه شود. روشن، خندان و صمیمی بود. چندباری به گوشم خورد که حاج قاسم او را “مادر حسن” صدا کرد و البته حاج خانم.
همسر حاج قاسم در گفتوگو با ایسنا گفت: جوانتر که بودم، جنبوجوشم زیاد بود. آن زمان بچهها، قد و نیمقد، از در و دیوار این خانه بالا میرفتند و من شب و روز مشغول کارهای خانه و بیرون از خانه بودم.
وی ادامه داد: سختی زیاد کشیدهایم ولی شکر خدا راضیایم. زمانی بود که در سرما و برفی که تا کمر باریده بود باید برای تأمین علوفه و چرخاندن زندگی روزانه بیرون میرفتیم و حالا هم که از خشکسالی، علفی پیدا نمیشود که جلوی داممان بریزیم.
حاج قاسم سرش را تکان داد و گفت: قبلاً از راه دامداری درآمد خیلی خوبی داشتم و خوراک دام نیز به ما میدادند ولی حالا شرایط بسیار سخت شده.
وی بیان کرد: الان تأمین علوفه بسیار سخت شده؛ به طوری که مجبورم ساعتها از بین جویها، هر نوع علفی جمع کنم که این کار فشار زیادی روی من آورده است و دستاورد من نیز بسیار ناچیز است.
حاج قاسم با بیان اینکه مرض قند دارم، قلبم مشکل دارد و سمعک میزنم، بیان کرد: بعضی از روزها که از خانه بیرون میروم، به همسرم میگویم اگر دیدی چند ساعت گذشت و برنگشتم، پیام را بگیرید و دنبالم بیایید؛ چرا که بعضی از روزها از شدت گرما و خستگی احساس میکنم در حال مردنم.
وی با بیان اینکه در حال حاضر جز سلامتی جوانها و فرزندانم هیچ آرزو و خواستهای ندارم، تصریح کرد: ما اینجا منبع درآمدی نداریم. دو گاوم را به زور سیر میکنم و آنها هرروز لاغرتر میشوند. تنها امیدم به همین دو دام است. قبلا پنبهزنی هم میکردم که وسایل کارش در انبار موجود است ولی الان نه توان آن کار را دارم و نه تقاضایی وجود دارد.
حاج قاسم با بیان اینکه در تأمین علوفه برای دام مشکلات جدی داریم، افزود: قبلاً علاوهبر اینکه در پرداخت پول شیرها تاخیری نبود و خوراک دام هم داده میشد ولی الان شرایط فروش مطلوب نیست و روزها میگذرد تا ما پول شیر فروخته شده خود را بگیریم.
وی با اشاره به وضعیت بیمه خود بیان کرد: ما زیر نظر کمیته امدادیم. من با این سن و سال مجبورم برای امرار معاش در این روستایی که کار برای جوانش وجود ندارد، صبح تا شب تلاش کنم.
حاج قاسم با بیان اینکه در حال حاضر تنها دغدغهام همسرم و دخترم هستند، بیان کرد: از مرگ نمیترسم ولی نگرانم که نتوانسته باشم برای خانوادهام امنیت مالی لازم را تامین کنم.
وی با ذکر اینکه اگر وامهایی که داده میشود با سود مناسبتری باشد میتوان روی آن حساب کرد، افزود: سود وامی که میدهند بسیار بالاست و در توان هیچکس نیست که آن را بازپرداخت کند. اگر سود را پایین میآوردند میشد از آن استفاده کرد و به زخمی زد.
فرصت کم بود. از حاج قاسم و حاج خانومش خداحافظی کردیم. ماشین راه افتاد و قامت دو پیرمرد و پیرزن در آینه کوچک و کوچکتر شد. دیدار ما به پایان رسیده بود اما داستان رنجهای حاج قاسم و خانوادهاش ادامه داشت.
بازدید: 956





