رو به آفتاب گل ورزنید !

دسته: کشاورزی
۳ دیدگاه
شنبه - ۲۴ آبان ۱۳۹۳

Z51اصلا از زغفران خوشم نمی آمد. اسم گل خسته ام می کرد. هر کار سخت دیگری بود اقلا خواب آدم را خراب نمی کرد اما این یکی ازنماز صبح شروع می شد….

.

توفیق زورکی هم بود نماز صبح را  از همین روزها شروع به خواندن کردم.مامان هرچی ژاکت و لباس پشمی بود تنمان می کرد وما را با هیکلی ورقلمبیده به کشمو می فرستاد.

دست های کوچکم را در جیب پنهان می کردم و همراه برادران و خواهران آرام به سمت زمین می رفتم. چرتت که می گرفت فحش و لگد بود که از داداش بزرگه هدیه می گرفتیم .اصلا توی این ده بیست روز آماده باش کامل بودیم.
تجربه به همه یاد داده بود سر زمین نباید سرتو بالا کنی و به

 زمین خیره شی که کی به تهش می رسی .  تنها راه نجات از خستگی گل ورزدن خالی کردن سبد ها بود. یا گونی را می آوردیم و سبد ها خالی می کردیم یا سبدها را می بردیم گوشه زمین انجایی که گونی گل دقیقه به دقیقه سنگین تر می شد. همین چارتا قدم پا را از هم باز می کرد و شعفی به آدم می داد. سرخالی کردن سبد  گاهگداری دعوا هم می شد.

همه باید کنار هم درو کنند و جلو بروند  هوا سرد است و گرمای بدن همدیگر را غنیمت می گرفتیم. اگر خورشید ه

 

م بیرون آمده بود رو به خورشید از یک گوشه ورمیزدیم. روزهایی که خیلی سرد بود کار به کنده آلو و هیزم سوزی می کشید .این وسط اگر باران می آمد دنیا عوض می شد. گل اگر دو روزه بود فاتحه اش خوانده شده بود.
فرزند کمتر زندگی بدتر !  اولاد زیاد توی زندگی کشاورزی برکتی است که هیچ شهرنشینی شاید معنایش را نفهمدبچه مدرسه ی ها زودتر از بقیه گروه را ترک می کردند و خیلی روزها صبحانه درست و حسابی هم در کار نبود. قصه تعریف کردن، شعر خواندن،دنبال گل ۶ ریشه گشتند هوسی بود که خستگی کا را از تن می راند.
ضرب المثل بومی ” خر را کله بار می کشد و بچه را بارک الله ” معنایش را اینجا خوب پیدا می کرد.

بارک الله پسر عجب سبدت را زود پر کردی، هر کی یک گل ۶ ریشه پیدا کنه برنده است و هزارتا شیوه دیگر به کار می بردند تا زمان ملال آور درو بگذرد.
توی مدرسه هم هر بچه ای از زحمت هاش می گفت و از بزرگ شدنش. هرکی بین دو انگشت وسط و اشاره اش زرد تر بود نشون می داد دیشب بیشتر مرد بوده و کار اقتصادی کرده . البته هر کاری تغلب هم توش پیدا می شود . اصلا مزه اش به همان مالیده گل به انگشتان بود که بیشتر زرد شود تا فردا جلوی هم قد وقواره ها کم نیاورم. سر کلاس هم بعضی معلم ها می گفتند : بارک الله  وما را بیشتر شیر می کردند.

حال و هوا  فصل زعفران خیلی متفاوت بود . می تونم بگم یک جورایی مثل رمضان که همه زندگی به هم می ریزه و یک ماه آدم ها برنامه کاری شان را طوری دیگری می بندند.اینجا هم همه خانواده ها پر تحرک می شدند . خیلی ها برای این حدود ۲۰ روز با یکی دو خانواده دیگر قاطی می شدند و سفره غداشان یکی می شد.
مشق نوشتن ها هم یک مزه دیگر داشت. از خدات بود تکلیف باشه و لفتش بدی .اما بالاخره باید چند ساعتی را می نشستی و گل پر می کردی . فوتبال هم تعطیل بود . زمین فوتبال پر می شد از پر گل ها. زور گل ها خبری از مدرسه رفتن هم نبود. توی کوچه هم که می رفتین سبد یا شال گلی باید می بردیم. شب نشینی ها هر کسی گل خودش را می آورد و پر

 می کرد. بعضی جاها هم عوضی برای هم کار می کردند به این صورت که یک شب برای این همسایه یک شب هم همه خانه اون یکی بودند و گل های او را پر می کدند
همیشه با خودم می گفتم زعفرانی که توی غذاها و روی برنج می ریزند زرد رنگ است .ولی ما قسمت زرد گل را بیرون می ریزیم و قرمزی اش را نگه می داریم. آخه چرا ؟ یه جای کار می لنگد !

یک اتاقم باید خالی می شد فرش را می انداختند کناری چادری پهن می کردند و رویش پر بود از گل. چندین سینی هم دور تا دور اتاق بود و دسته های ریشه گل با آرایشی  متناسب رویش چیده شده بود. زیر گل ها معمولا روزنامه بود که این روزها می گویند غیر بهداشتی است و جوهر قاطی زعفران می کند.

                            دختر پسرهایی که سرو گوششان برای هم می جنبید بساطی برای خود داشتند که قلم را توان گفتنش نیست. تازه دامادها هم هر شب خانه خوسور تا می توانستند کار می کردند تا دل بعضی ها را رام کنند و یه چایی داغ تازه دم از دست محبوب بگیرند.عاشقی و زندگی در میان گل مزه دیگری دارد.
زیباترین گل ها را سوا می کردیم با احتیاط وسط کتاب کلفته می گذاشتیم تا یادگار شب های قشنگمان باشد.
زعفران جاهای دیگر هم کارگشا بود . اگر مشکل نمره داشتی یا کارت توی فلان اداره گیر می کرد یا پسری توی سربازی داشتی که اذیت می شد چند مثقال دوای دردش بود. بوی زعفران همه جور آدمی را آرام می کرد

یادش بخیر چه روزهایی بود هرچند الان هم گل هست و همون صبح پاشدن ها و شب نخوابیدن ها برقراره ولی توی فضای کودکی همه چیز یک بوی دیگری می داد. عالمی سوا بود که رفت .

احمد یوسفی مقدم


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 1072
برچسب ها:
دیدگاه ها
م پنجشنبه 29 آبان 1393 - 9:43 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

۲۰ از ۲۰

هادی حیدری سه شنبه 4 آذر 1393 - 9:35 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام عالی بود و خاطره انگیز (با اجازه برا وبلاگ فخرآباد با ذکر منبع مطلب را بر داشتم)

ابوالفضل چهارشنبه 5 آذر 1393 - 1:15 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

خیلی زیبا بود خیر بینی حلال خوری که مار ویاد خاطرات بچگهی م ان با گل زعفرو انداختید .زنده باد گناباد زنده باد هرچه ادم دلسوز بری گناباد عزیما هست