قصه همیشگی مرد و نامرد
گفتگو با اکبر اثباتی فرمانده گردان امام موسی بین جعفر. فرمانده ای که در عملیات های بسیاری به همراه همشهریان گنابادی حاضر بود
سرهنگ اثباتی متولد ۱۳۳۹ است. قبل از انقلاب با جلسات تفسیر آقای حکمت در مسجد جامع قدیم وارد جریان انقلاب شد و از آنجا که بچه خود جویمند بود به حلقه اول انقلابیون نزدیکتر شد و با جوان های انقلابی آن دوره در نظم و ترتیب دادن به راهپیمایی ها فعال بود. در کمیته انقلاب در حسینیه همکاری می کرد و سپس در اول انقلاب به سربازی رفت و بعد از بازگشت در سال ۶۰ جذب سپاه شد و متعاقب آن راهی جبهه گشت جایی که قسمت مهمی از زندگی اش رغم خورده است. اکثر اثباتی ، شخصیت آرام و کم حرفی دارد در نگاه اول شاید نتوانی حدس بزنی، مردی که در سایه های درختان خیابان غفاری نشسته ، از دلاورترین رزمنده هاست. در میان مصاحبه، آنچه را با شعف بسیار می گفت قصه شجاعت بچه های گناباد بود. آدم هایی که فضای جنگ آنها را ساخت و آسمانی کرد.
آقای اثباتی از اولین اعزامتان برایمان بگویید. با کی ها رفتید و کجا بود؟
بعد از آنکه در سال ۶۰ وارد تشکیلات سپاه شدیم در اولین اعزام همراه با شهید عصاریان و برادران داورپناه و غلامی و محمد نمازی و عده ای دیگر که می توان گفت همه پاسدار بودند به جبهه اعزام شدیم و در عملیات بستان شرکت کردیم خوشبختانه آن عملیات سنگین با موفقیت انجام شد و پس از اینکه به گناباد آمدیم استقبال پرشوری از ما صورت گرفت و همه ی مردم به استقبال ما آمدند. جمعیت خیلی زیاد بود . همه شعار می دادند و ما را روی شانه های خود تا مصلا رساندن.. آنجا مراسمی برگزار شد و بعد از این که مراسم در مصلا به اتمام رسیده، مردم رزمنده ها را به خانه هایشان هدایت می کردند. تازه از روز بعد فامیل ها یکی یکی به دیدن ما می آمدند. این کارها خیلی خوب بود باعث وحدت و انسجام میشد، همین امر باعث شد که بچه ها روحیه بگیرند و برای اعزام های بعدی آماده شوند.
به نظرم در عملیات های بعدی اینچنین استقبال پرشوری شکل نگرفت. قبول دارید؟
بله، اینگونه دیگر نبود. مراسم اعزام بود اما استقبال کمتر شکل می گرفت. چون همه ی مردم درگیر جنگ شدند و وقتی برای مراسم تشریفات و استقبال نبود و به نحوی می توان گفت این اولین و آخرین مراسم استقبال از رزمنده هایی بود که از عملیات برگشته بودند. شهید عصاریان نیز ثمره ی این عملیات بود و که به مقام شهادت دست یافت.
خوب شد گفتید. اینکه شهید عصاریان را به عنوان اولین شهید در قبرستان جدید دفن کردند .ناراحت کننده نبود ؟ اعتراض نکردید؟
برای ما که بحثی نبود. خیلی معنوی به ماجرا نگاه می کردیم ولی یادم است همان موقع افرادی گله می کردند که چرا این شهید را در بیابان دفن کرده اند و در قبرستان های موجود داخل شهر به خاک سپارده نشده است. خوب قبرهای عادی هم کم کم آنجا رفت و مردم دیگر عادت کردند.
به نظرم بعد از عملیات بستان که حضور داشتید و آن استقبال پرشور از شما انجام گرفت، مردم برای اعزام به جبهه ها بیشتر شدند و روحیه قوی تری داشتند.همین طور هست؟
بله، تا دلتان بخواهد بعد از آن عملیات هم مردم روحیه داشتند و هم نیروهای بسیج سازماندهی شدند که ما در همین گناباد سازماندهی ها را انجام می دادیم. سپاه نیز نیرو گیری زیادی داشت.فکر کنم در عملیات بعدی بود که فرمانده دسته شدم.
می خواهم بپرسم در کدام عملیات ها رزمنده های بیشتری از گناباد شرکت داشتند و یا موثر تر بودند؟
عملیات های خیبر، رمضان، بدر، مسلم بن عقیل، کربلای ۴ و ۵ عملیات هایی بودن که گنابادی های زیادی حضور داشتند.مخصوصا در عملیات کربلای ۵ که واقعا شکوه و عظمت زیادی بچه های گناباد به این عملیات داده بودند.

سردار اثباتی
از چگونگی سازمان دهی و آموزش رزمنده ها برای اعزام به جبهه بیشتر برایمان بگویید.
عرضم به حضورتان که در سال ۶۱ و ۶۲ که بسیج سرو سامان گرفت و جزء چارت رسمی سپاه شد، بسیج مقاومت در روبروی کمیته امداد فعلی ایجاد شد و بیشتر بحث آموزش رزمندگان در دستور کار مسئولین سازمان بود.اکثر آموزش ها در مساجد انجام می شد و هر چه بیشتر می گذشت تکنیک های بیشتر و کلاس های آموزشی با سطح بالاتری صورت می گرفت و کسانی هم که در گناباد آموزش می دادند، آن ها نیز طی کلاس هایی در سطوح بالاتر، تاکتیک های رزمی را یاد می گرفتند و منتقل می کردند. نکته جالب آن بود که بچه ها همه کار می کردند. از کار اداری ، نیروی انسانی ، فرهنگی ، آموزش. خیلی کارها تفکیک نشده بود و یک وحدتی به نیروها می داد.
شما بیشتر گناباد خدمت می کردید و یا در جبهه ها؟زمان معینی برای اعزام و برگشت شما بود یا نه؟
نظم خاصی نداشت، شاید دو ماه در گناباد می بودیم، سه ماه در منطقه، چون یک برهه از زمان طوری شد که تنور جنگ داغ شده بود و باید سریعا قبل از عملیات خود را به منطقه می رساندیم، دشمن هجوم سنگینی را شروع کرده بود و الگوی خاصی برای اعزام ما وجود نداشت. حماسه اصلی در منطقه بود. آنجا بود که مرد واقعی از دیگری شناخته میشد.
از دواج رزمندگان همیشه سوژه جالبی بود هاست . ازدواج شما چه زمانی صورت گرفت. احتمالا در همان بحبوحه جنگ؟
به نظرم سال ۶۳ بود که ازدواج کردم و راستش را بخواهید بعد از ۱۵ روز دوباره به منطقه اعزام شدم حدود دو ماه و نیم بعد از ازدواج در منطقه بودم و در عملیات خیبر از ناحیه دست مجروم شدم. که پس از مجروحیت به اهواز اعزام شدم و بعد نیز به بیمارستان شیراز ما را منتقل کردند که در آن جا شهید رضا ابراهیمی هم حضور داشت و از روز بعد آماج تلفن زدن ها به من شروع شد، چون آقا رضا به بچه های گناباد خبر داده بودند که اثباتی هم در اینجاست و مجروح شده.
از آقای اثباتی در مورد واکنش خانواده در مورد این مجروحیت پرسیدیم. اما جواب خیلی خونسردانه بود. وی مانند خیلی رزمندها معتقد است آن روزها را با الان نباید مقایسه کرد. او گفت :
چون تنور جنگ داغ شده بود و هجمه های دشمن روز به روز گسترش می یافت، این مسائل مطرح نبود، هدف فقط دفاع از اسلام بود و بس. در گناباد هم تعداد شهدا زیاد شده بود و مجروح شدن امری عادی تلقی می شد، اما با همین وجود اقوام و دوستان زیاد به سرکشی ما می آمدند.
شما به عنوان یک فرمانده زمانی که در گناباد می بودید، چه فعالیت هایی را انجام می دادید؟ آیا فقط در اختیار خانواده بودید یا جلساتی یا نشست ها جنگی ادامه داشت ؟
زمانی که در گناباد بودم بیشتر بحث جمع آوری نیرو و پشتیبانی را برعهده داشتم و به دوستان سپاه کمک می کردیم.به روستاها می رفتیم و از خاطرات رزمندگان و شهدا برای روستائیان می گفتیم و یا برای عملیات ها افراد خاصی را خودم انتخاب می کردم و از آن ها درخواست حضور در عملیات را داشتم. جالب بود بعضی ها در منطقه که بودند، اعلام می کردن دوباره به جنگ نمی آیند، چون جنگ سختی های خودش را داشت، اما به محض اینکه به گناباد می آمدن، پس از یک استراحت کوتاه، دوباره با روحیه ای باز به جبهه ها اعزام می شدند.
وقتی نیرو گیری انجام می شد، برای اعزام رزمنده ها به منطقه چه اقداماتی انجام می شد؟
وقتی که نزدیک به عملیات بود سرتاسری اعلام می کردن که عملیات نزدیک است و نیرو لازم داریم، و با اقداماتی که رسانه ها و افرادی مانند حاج صادق آهنگران برای افزایش روحیه دهی و جذب نیرو انجام می دادن، از روستاها برای اعزام سرازیر می شدن و خواستار حضور هر چه سریعتر در جبهه ها بودند و آموزش های اولیه داده می شد که بسته به موقعیت زمان و مکان، مدت این آموزش ها متغیر بود ولی معمولا ۱۰ تا ۱۵ روز آموزش ها بیشتر طول نمی کشید و بقیه آموزش ها از جمله رزم شب در خود منطقه عملیاتی انجام می شد.
در تقسیم بندی نیروهاتان، برای فرماندهی فقط از بچه های سپاه می گذاشتید یا بسیجیان راهم مسئولین میدادید؟
بله حتما می دادیم. در گناباد ما بسیجیانی داشتیم که فرمانده دسته و یا گروهان و یا گردان بودند.مانند حامدآقای صادقی که به عنوان بسیجی، فرمانده نیز بود. یا شهید حیدرنژاد که خیلی شجاع بود
کسانی بودن که با دیدن حوادث و اتفاقات جنگ بترسند و به قول معروف پا پس بکشند؟
خب طبیعیست، جنگ صحنه رویارویی و آزمایش است.طبیعتا افرادی بودن که وارد معرکه که می شدن ترس آن ها را می گرفت، توبیخی در کار نبود ولی همه ی ما که برای جنگ ساخته که نشده بودیم، خیلی ترس های اولیه با دیدن و شنیدن خمپاره های ۶۰ و دیگر خمپاره های بزرگ افراد را فرا می گرفت ولی بعد از چند روز برای همان افرادی که ابتدا می ترسیدن، عادی می شد و بعد از اینکه با منطقه و کار رزمی آشنا می شدن، ترس از آن ها می رفت. آنها که قدرت ایمان داشتند. می ساختندو کم کم دلیر می شدند. یک مورد بود که طرف نمی آمد. می گفت استخاره کرده ام خوب نمی آید. واقعا ترسیده بود. مرد نبرد نبود. اینجور ادم ها بین بچه ها محبوبیتی نداشتند.
مردمان کدام روستای گناباد، بیشتر در جنگ حضور داشتند؟
اوایل بیشتر مردم روستاهای زیبد و سنو بودند. مردمان روستاهای بالای گناباد خیلی فعال تر بودند . ولی بعد ها فراگیر شد و تمامی روستاهای گناباد حضور فعال و تاثیر گذرا بودند.
یک مختصری هم درباره تقسیم بندی نیروها بگویید. این دسته ها و گردان ها چگونه تشکیل شد؟و چند لشگر در ابتدا بودند؟ دوستان فرمانده چه کسانی بودند؟
اوائل فقط ستاد خراسان بود . بعد لشگر امام رضا به عنوان تیپ امام رضا، همچنین لشگر نصر بود، لشگر ویژه شهدا بود که در آن گنابادی ها نیز حضور داشتند، لکن بیشتر در لشگر ویژه ی شهدا بودند. جنگ که جلوتر رفت و نیروها حرفه ای تر شدند .فرماند گردان ها هم گنابادی شدند. در گردان امام صادق که شهید اسماعیل زاده و کامرانی بودند، و لشگر ۲۱ امام رضا که آقای داورپناه بودند. در گردان امام موسی که من حضور داشتم. از روحانیت گناباد حاج آقای میری بودند و حاج آقای طاهری که حضورشان در جبهه بسیار فعال بود.

اکبر اثباتی
در زمان فرماندهی گردان امام موسی، چه عملیاتی به شما واگذار شد؟ چه اقداماتی را انجام دادید؟
من در گردان امام موسی در عملیات حلبچه و پاوه فرمانده بودم.صدام شهر پاوه را بمباران شیمیایی کرده بود با اینکه شهر حلبچه از شهر های خود عراق بود و مال صدام بود ولی چون مردمش با نیروهای ما همکاری می کردند، خبر به صدام رسیده بود و سریعا آن جا را بمباران شیمیایی کرد، ما وقتی رسیدیم حادثه دردناکی را ملاحظه کردیم.زن و بچه روی هم تلمبار شده بودند.
رزمندها با دیدن این گونه صحنه ها خسته نمیشدند. سربازان تحت امر شما بهانه برگشت نمی گرفتند ؟
خیر، اصلا این گفته ها مطرح و مهم نبود.هدف فقط دفاع از اسلام بود و ذکر توسل بچه ها از ائمه اطهار و خدای متعال بود.به هیچ عنوان بچه ها به مسائل پشت جنگ اهمیت نمی دادند و فکر زن و بچه خودشان هم بعضی ها نبودن، بار ها می شد که رزمنده ای یک ماه یا دو ماه حتی یک تلفن هم به خانواده اش نکرده بود، چون در آن زمان برقراری ارتباط با تلفن بسیار سخت بود. اصل این بود مگر عده ای معدودی که خوب همیشه مرد و نامرد وجود دارد.
الان که به مناطق عملیاتی می روید چه حس و حالی به شما دست می دهد؟
لحظه به لحظه، قدم به قدم برای من خاطره است.چه دعاها و راز و نیاز هایی که بین بچه ها نبود، چه شور و عشق و حالی که رزمنده ها با خدایشان نداشتند، با دیدن مناطق جنگی، همه ی این زیبایی ها برایم دوباره نمایان می شود، چون زمین آن جا برایم خاطره است.
مصاحبه از احمد یوسفی . سعید مقدم

بافرماندهان گردانهای گناباد در دفاع مقدس مصاحبه شد ولی گویا از برادر حسین ظریفی فرمانده گردان امام جواد یادتان رفته