۰
دسته:
یک دیدگاه
چهارشنبه - ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
اسناد نامه نگاری مردم کاخک به رضاشاه
بازدید: 540

اینجا دارالمؤمنین است. همانجایی که اگر قصد کنی از خانه ات بیرون بروی باید مجهز به سلاح “غَزِّ بَصَر” باشی تا نکند نگاهت به قیافه هایی بیوفتد که شاید تا چندی قبل فقط مشابهشان را در سریال های ماهواره ای می توانستی رؤیت کنی. همانجایی که اگر دست پدر بزرگت را بگیری
و بخواهی او را از خیابان هایش عبور دهی می شنوی که آرام زمزمه می کند: «خـدایـا تـوبـه».
همانجایی که اگر بخواهی با همسرت قدم بزنی غیرتت اجازه نمی دهد او را در میان شهر بگردانی و مجبور می شوی به او بگویی چقدر رومانتیک است اگر در کوچه پس کوچه های شهر قدم بزنی.
آنجا که دیگر اثری از خانواده شهدا نمی بینی. همان ها که فرزندشان را دادند تا حالا حتی ما که اسم کوچه مان اسم شهید است ندانیم دلیل این نامگذاری چیست و وقتی می فهمیم که یک نفر رهگذر می پرسد منزل شهید فلانی همین جاست؟ تازه تو می فهمی که چقدر این اسم برایت آشناست.
اینجا همان جایی است که گاهی اوقات غبطه می خوری به حال آن انسانی که از
دیدنی های دنیا فقط دو شیشه مات همیشگی عینک آفتابی و از دسترسی های دنیا به یک عصای سفید تاشو قناعت کرده است. اینجا جایی است که وقتی می گویی “آمرو باالمعروف” می شنوی
“به غیر السنتکم” یعنی به عبارت خودمانی به ما چه ربطی دارد.
آزادی یعنی همین.
اینجا دارالمومنین ۲۰۱۳ است!!! جایی که دیگر کمتر شباهتی به اسمش دارد.
حالا خوشحالیم که تحولی عظیم در راه است. یک انقلاب فرهنگی به راه اوفتاده. نشسته اند و بعد
از ۱۰۰۰ و اندی ساعت/ نفر تفکر به این نتیجه رسیده اند که علت این همه فرق که با دارالمؤمنین قدیم کردیم کمبود شادی است. آخر نه اینکه اینجا از عروسی و باندهای اِن میلیونی خبری نیست و چون از هر کوی و برزنی که عبور می کنی صدای روضه به گوش می رسد.
فرموده اند علت این همه تفاوت، کمبود شادی است. می خواهند خواننده برایمان بیاورند تا برایمان بخواند و شادمان کند تا کمتر گناه کنیم. می گویند می خواهد بیاید و عارفانه برای امام زمان بخواند. می خواهند کار فرهنگی کنند.
می گویند آمده است تا مردم پرشور در انتخابات شرکت کنند، یکی نیست بگوید آخر فدای چشمان ریزبینتان، آدم متحیر می ماند، شما از کجا این همه بصیرت را به یغما برده اید.
مؤمن! کسی که با یک آواز به انتخابات بیاید حتما پس با مرگ پسر خواهر دختر عمه همسایه کناری هم تا چهل روز در هیچ محفلی حضور نخواهد داشت.
می گویند پس از اینکه خاله شادونه آمد و تمام بچه هایمان را حسینی کرد ایشان می خواهد بیاید و جوانهایمان را مهدوی کند. فقط همین یک سوال: مشکل کم داشتیم که آمدید این را هم آوردید غوز بالا غوز. کم اختلاط بین دختر و پسر داشتیم که آمدید یک سالن در بست گرفتید که اگر ۱۰ نفر هم بودند که چشم و گوششان باز نبود، بازشان کنید.
آخرگلی به گوشه جمالتان شما چندی پیش پای تابوت شهدا بیعت کردید، اکنون دستی که به سمت شهدا دراز کرده بودید به کدامین سمت می دهیدش؟ جواب مادر شهیدی را که هنوز برای فرزندش “یاسین” می خواند را چگونه خواهید داد. جواب فرزند شهید را که هنوز دلتنگ یک نگاه پدر است را چه؟
خوب راهی یافتید می خواهید با ترانه و آواز جوابشان را بدهید.
گلی به گوشه جمالتان آخر خواب غفلت تا کی؟
به من و هم مسلکانم می گویند همیشه دنبال غم و غصه اید، راست می گویند خب من هم با شمایم چه خبر است مگر؟ شورش را در آوردید. مگر نمی بینید «همه چی آرومه». شهدامان سرحال و سرخوش و خانواده هاشان از خیل عشاق سرگردان. جانبازان را که دیگر نگو و نپرس، برادرانمان هم که به حمد الهی در فلسطین و سوریه و عراق و کذا و کذا زیر باد کولر گازی نشسته اند و دارند لذت زندگی را می برند. راستی می گویند برای حجر بن عدی صحابه رسول خدا(ص) و حضرت علی (ع) خیل عشاق یک مزار لوکس ساخته اند که انتهایش ناپیدا. (البته آن جمله معروف مولایمان که فرمود: از شنیدن خبر کشیدن خلال از پای زن یهودی جا دارد مسلمان در هر جای دنیا بمیرد که مال ما نیست مال ۱۴۰۰ سال پیش بوده) خب راست می گویند با این همه شادی که از در و دیوار برایمان می بارد باید جشن بگیریم تا در شادی شیعیان شریک شویم.
اصلا می خواهم شادی را برایتان معنی کنم خدایی کمتر از این هم خوب نیست که یک خواننده
اِن میلونی را بیاوری تا به زور شادت کند دیگر گذشت زمان شادی هایی که در اوج سختی های سخت جنگ همیشه لبخند را بر روی لبانشان می نشاند.
می بینید مولا جان چه کرده ایم برایتان،
شما آسوده باشید، قبلاً تر ها گمان می کردم تنهائید اما حالا دیدم که این جهد و تلاش این و آن و پشتیبانی خالصانه جنابان ایکس و غیره همه برای شماست. مپنداشته باشید خدا ناکرده مسئولان روشنفکرمان خوابند و نمی بینند چگونه دارند خاک تتمه فرهنگمان را به توبره
می کشند و الفاتحه.
از شما بعید است مولا با این همه هواخواه هنوز تنها باشید.
چشمتان روشن…