خاطرات آیت الله از روزهای تبعید
آیت الله خزعلی مصاحبه مفصلی انجام داده که در برخی سایت ها قابل مشاهده است. در قسمتی از این مصاحبه به تبعید خودش به گناباد اشاره کرده است که در ادامه تقدیم می شود
در گناباد سراغ یک روحانی به نام آقای منتظری را گرفتم که نمایندۀ آیتاله بروجردی بود
رئیس صوفیان گناباد فردی به نام سلطان حسین تابنده بود که با آن جمع آمده بود. سپس شروع به بحث و گفتوگو کردیم
تبعید من به گناباد، لطف امام(ره) را هم نسبت به من زیاد کرد.
چگونه و چرا به گناباد فرستاده شدید؟
برای فرستادن من به گناباد دو ژاندارم تعیین شد. آن سرهنگ به این دو ژاندارم گفت خزعلی را به گناباد برسانید و تا رضایتنامهای مبنیبر خوشرفتاری با وی تا مقصد از او نگیرید، حق برگشت ندارید. این دو ژاندارم چنان رفتار خوب و شایستهای با من داشتند که حتی اگر برادرانم نیز با من بودند اینقدر به من خدمت نمیکردند. چون در آن سالها جوان بودم و خیلی وسواس داشتم. از وضوگرفتن در قهوهخانه اکراه داشتم. چون هرکسی به آنجا میآمد، آلودگی ایجاد میکرد.
این دو نفر میرفتند از چاه آب میکشیدند، میآوردند و من وضو میگرفتم. در بین راه، جایی توقف کردیم و نان و ماستی خوردیم. در این هنگام یک ژاندارم با کمال مهربانی به من نزدیک شد و مرا به ناهار دعوت کرد. رفتار بسیار گرم او باعث شد از او پرسیدم: آیا مرا میشناسی؟ او گفت من بارها پای منبر شما بودم. در این سفر چنانکه گفتم الطاف خدا همیشه با من بود مسیر کرمان به گناباد در آن زمان بسیار بد و سنگلاخی بود، اما ما بیهیچ مشکلی خود را به راه اصلی رساندیم.
در جادۀ آسفالت ماشینمان دو بار خراب شد، اما در آن جادۀ سنگلاخی هیچ عیب و اشکالی پیدا نکرد. حس کردم در جادۀ سنگلاخی تمام اتکا به لطف الهی بود و از اینرو صدمهای رخ نداد. در جادۀ آسفالت قهراً انسان اطمینان بهخوبی جاده میکند، شکست ماشین در اینجا روی میدهد. در این عبرتی است برای هرفرد متوجه. به گناباد که رسیدیم مرا به شهربانی بردند. در این شهر باید کسی ضمانت مرا میپذیرفت در غیر این صورت میبایست در همان شهربانی میماندم. در گناباد سراغ یک روحانی به نام آقای منتظری را گرفتم که نمایندۀ آیتاله بروجردی بود. پس از اینکه بهسختی پیدایش کردم و جریان ضمانت را برایش تعریف کردم او ترسید و به بهانۀ کارداشتن حاضر نشد که ضمانت مرا بپذیرد.
مرتب با پاسبان قدم میزدم و در این فکر بودم که شب را باید در شهربانی بگذرانم و این فکر برایم آزاردهنده بود. در همین فکر بودم که در نزدیکی شهربانی جوانی کتوشلواری پیش رویم قرار گرفت و پس از سلام و احوالپرسی گفت: تو خزعلی هستی؟ گفتم بله. گفت: اینجا چه میکنی؟ گفتم: تبعیدی هستم و احتیاج به یک ضامن دارم. او پذیرفت مرا ضمانت کند. از او پرسیدم مرا از کجا میشناسید؟ جواب داد در مشهد درس مطوّل را پیش شما گذراندم. این جوان به نظرم بیش از بیست سال نداشت و چون پدرش روحانی سرشناسی بود، او را نیز میشناختند. به نظرم این هم از لطفهای خداوند در این ماجرا بود. اسم این جوان سیدحسین روحانی بود. مدتی در خانۀ آنها بودم، اما تصمیم گرفتم خانۀ جداگانهای بگیرم تا مزاحم خانوادۀ ایشان نشوم.

چه مدتی در گناباد بودید؟
مدت سه ماه را بهصورت تبعید در گناباد گذرانیدم. چون خانهای اجاره کرده بودم، خانوادهام نیز به آنجا آمدند. صوفیهای گناباد بسیار مایل بودند با من ملاقات کنند، اما من نمیپذیرفتم تا اینکه یکروز صبح زود سرزده به خانۀ من آمدند. رئیس صوفیان گناباد فردی به نام سلطان حسین تابنده بود که با آن جمع آمده بود. سپس شروع به بحث و گفتوگو کردیم. کمکم سلطان حسین تابنده شروع کرد سربهسر من گذاشتن، من هم گفتم شما اهل بدعت هستید و روایت داریم وقتی بدعت ظاهر شد اگر کسی جلوگیری نکند لعنت خدا و ملائکه و همۀ مردم نثارش خواهد شد. به هرجهت مباحثه با این صوفی به نظرم تبلیغ خوبی برای اسلام شد.

واکنش آیتاله بروجردی و امام در خصوص تبعید شما چگونه بود؟
پس از پایان تبعید به حضور آیتاله بروجردی شرفیاب شدم. آقای حاج احمد، مباشرِ آیتاله العظمی بروجردی جلو روی ایشان گفت آقا برای شما تب کرده بود، اگر این حرف را در غیاب آیتاله بروجردی میگفت شاید شک میکردم، اما چون روبهروی ایشان این را گفت من به خود لرزیدم. با خود گفتم: مرجع بزرگ برای یک طلبه چنین احساساتی دارد. به مرجع عظیمالشأن گفتم آقا از شما عذر میخواهم که باعث زحمت شما شدم. ایشان با وقار گفت: این کار برای خدا بوده است. انشاءاله سرانجامش خوب است. این جملات روحیهای قوی و عجیب به من بخشید.
تبعید من به گناباد، لطف امام(ره) را هم نسبت به من زیاد کرد. بعد از خارجشدن از منزل آیتاله بروجردی امام مرا خواستند، به منزل ایشان رفتم، ولی موضوع و جریان را با آبوتاب برای ایشان بیان نکردم. گفتم نکند امام بفرماید چرا این کار را میکنی، اما امام نهتنها آن را نگفت، بلکه متوجه شدم اصلاً روحیۀ امام و نظر ایشان نسبتبه رژیم، روحیه و نظر پرخاشگری و تقابل است. از این زمان، پیوند این جانب و امام(ره) گرم شد و هیچوقت این پیوند سست نشد. من برای این ارتباط همیشه با امام صریح بودم. این ارتباطات همه از نتایج آن تبعید بود. امام(ره) در نخستین ملاقات پس از تبعید گناباد بعد از اینکه به حرفهای من گوش دادند، گفتند چیزی نیست؛ یعنی باید بیشتر از این جوشید. حضرت امام(ره) در واقع انتظار فعالیت بیش از اینها را داشت.
امام(ره) دلدادۀ مرحوم مدرس بود و بلایی را که دودمان پهلوی بر این روحانی وارد کرده بودند همیشه در ذهن داشت. یکبار دربارۀ مدرس به من گفتند: او ذخیرهای بود از خداوند متعال که زودتر از همه به مفاسد خانوادۀ پهلوی پی برده بود.
فقط میتوانم بگویم عالیه