واگویه دکتر شریعتی با قنات

دسته: اجتماعي
۲ دیدگاه
چهارشنبه - ۳۱ خرداد ۱۳۹۱

 دکتر علی شریعی وقتی که نوجوانی بیش بود با کنجکاوی منحصر به فردش به عمق ۱۶۷ متری زمین در قنات مومن آباد رفت. در سالروز مرگ این استاد  گوشه ای از  واگویه هایش از قنات را پیشکش می کنیم.

دکتر در کتاب  اسرارآمیز کویر  که معجونی از عشق ، حکمت و  ادبیات است به بیان در دل های عمیقش از زندگی و هستی می پردازد. او در  اوایل کتاب بعد از آنکه کویر را توضیح می دهد متنی به نام کاریز نوشته است که در آن از تجربه شخصی خویش در نوجوانی می گوید زمانی که حس  کشف کردن  او را به اعماق زمین کشاند.  این متن  بیش از آنکه درباره قنات باشد. قلم فرسایی در باره  مقنی هاست. مردانی آرام و صبور  که از راز دل زمین آگاهند و  در میان مردم  خموشند. راز مگو را در شهر جار نمی زنند و هر کسی اهل نیست که بر منزل دل آنها درآید. دکتر  توصیف زیبایی از حالت   مقنی پیری دارد  که از قضا یزدی است و  در روستای مومن آباد مشغول کار است. جملات آن قدر زیباست که  فقط سکوت می کنم و  برخی را به عینه برایتان نقل میکنم.

درست یادم هست پیرمرد  چابک  و مهربان و مقتدری بود. همچون جراح زبر  دستی که لباس کار پوشیده و با اکیپ مجهزش در اتاق عمل بر سر بیمارش آماده کار است. اطمینان به موفقیت  در عمل و تسلط بر کار از پیشانی و لبخندش ساطع بود. در نگاه تند و زیرک و خوبش که از آن برق نبوغ اندیشه و عمق  ظرافت  روحش هر بیننده ای را پریشان و در عین حال مجذوب  می کرد در تاریکی عمیق  و سنگین صد و  شصت  و هفت متری زمین  تنها  مایه امید و آرامش و اعتماد بود و به من ، کودک کنجکاو امام ضعیف و کم دل شهری، دل می داد.

… من گاه فکر می کنم  که او روحی بزرگ و اسرار آمیز بوده است که برای بیدار کردن من، مامور شده بود تا نخستین  درس را به روان  این کودک که آینده آتش های بسیاری در  او شعله خواهد کشید و عشق جنون آمیزش به بیداری و رهایی جهان  را با  همه ی فراخی بر او  تنگ خواهد کرد. با این نمایش ساده اما سمبلیک بیاموزد. درس هایی این چنین  را نه با گچ و تخته، جمله و جزوه، که به رمز می آموزند به “اشاره” تعلیم می کنند. که این علم نه علم  “داشتن” است علم “شدن” است. فن دگرگون گشتن است. اطلاع نیست انقلاب است. نه دانستگی که پیوستگی است. انباشتن حافظه نیست. به آتش کشیدن روح  است نه لذت که ریاضت. نه قلم  که الم،  نه ناز ، نیاز.  نه راحت رنج. نه آرامش اضطراب نه سعادت، عظمت نه سیرابی عطش، نه بودن  گشتن. نه ماندن  رفتن. علم نه آب، نه اتش نه خاک ، طوفان.

… در این مدرسه درس استاد حیله ی اهل منطق نیست. به گفته عطار ” سخنش تازیانه اهل یقین است.” در این جا نه رتبه ها را که دل ها را تبدیل  می کنند. آن جا کوپن نان نمی دهند. علم آخور نمی آموزند و لیسانس غذایی نمی گیرند. داستان  دیگری است چه بگویم؟ که  علم عشق در دفتر نباشد!

… آری  سفر به آسمان از روی زمین آغاز نمی شود از درون شهرها و آبادی ها از درون خانه ها و کناره ی سفره ها و بسترها آغاز نمی شود. از زیر خاک، از عمق زمین باید به آسمان  پرواز کرد. آن آسمان این سقف کوتاه در زرورق گرفته ی کودن که بر سر ما سنگینی می کند  نیست.

به هر حال درس آغاز شد! به همین سادگی. معلم نه همان خضر، نه ، همان  مقنی سالخورده  در عمق تاریک ابگون خشک شده ی قنات مومن آباد فریادی براورد  و یارانش را فرا خواند و با کلنگ خویش آنان را اموخت که کاریز را چگونه نیش کلنگی کنند. کلنگ ها با ریتم خوش و استواری که عمیق ترین سمفونی را پدید می اوردند.  با جوش سخت و منجد کاریز به نزاع پرداختند. مقاومت سخت و لجوجانه بود. اما نیش های خستگی ناشناس و مداوم و مطمئن کلنگ ها که در پی امام خویش کلنگ شکننده  و ماهر و مقتری که شمشیر پریکلیس در برابرش چاقوی خیار پوست کنی یا ناخن گیر بچه گانه ای می نمود با تلاش  صبورانه و ایمان پریقینی بر سر  خصم  می کوفتن. جهاد اکبری بود!  این نخستین جهادی بود که من در آن شرکت می جستم و نخستین  ارکستری که سمفونی پنجم بتهوون را در معبد زمین  اجرا می کرد. اما نه با سیم و صورت که با بازو و کلنگ بر خاک پر شکوه انسان و تقدیر.

غرقه مستی و شکوه لحظه ها و بی تابی انتظار و شگفتی استاد و اعجاز کلنگ ها و زیبایی کار و تلاش در تاریکی و حشمت قهرمانی سفر در قعر زمین و معنی پرمعنی جست و جوی آب و تقدیس ماورایی کندوکاو  در عمق ظلمت دور از زمین و زندگی برای باز کردن چشمه هایی که کور شده اند  بودم که ناگهان  نوازش لطیف و خنکی را در  لای انگشتان پاهای برهنه ام  احساس کردم! کم کم زمزمه هایی که هر لحظه شدیدتر می شد و دامنه می گرفت از هر سو بر می خواست و سر به هم می داد و ناله می شد و ناله  از هر سو بر می خاست و سر به  هم می داد و خشمگین  و طغیانی و مهاجم می گشت : آب!

چشمه ها باز شد. جوشش ها و جوشش ها و جوشش ها ….

روحش شاد.

احمد یوسفی


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 2254
برچسب ها:
دیدگاه ها
ناشناس یکشنبه 11 تیر 1391 - 7:58 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

روحش شاد

دكتر غلامرضا لطفي سه شنبه 7 شهریور 1391 - 6:34 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

انتخاب بسیار زیبایی بود.قلم شگفت انگیز استادانسان را همراه خود به قعر زمین میبرد و سپس بتدریج با صبر و تلاش به جریان می اندازد و آنگاه با نور و امید شکوفا می سازد.
روحش شاد
دست مریزاد بواسطه انتخاب این متن زیبا
همشهری شما مقیم تهران