در ستایش تنهایی

دسته: اجتماعي , فرهنگي
۴ دیدگاه
جمعه - ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

 در اولین سالمرگ  استاد  و همشهری عزیزمان ابوالقاسم پاکدامن هستیم . مردی که علم داشت، عاشق بود و  تنها

سخن را از  درد دل های همشهریان در طول این یک سال آغاز می کنم. درد دل هایی که همه بر این امر تاکید داشت چرا همچون  پاکدامنی در میان ما بود ولی این گونه ناشناخته و گمنام؟ چرا  زیاد گوشمان به  کلامش آشنا نبود؟ در این سال ها که دور از خانه بود به گناباد می آمد؟  وقتی می آمد چرا این جا و آنجا نبود؟ محفلی برایش برپا نبود و  عکسش بر دیوار جلوه نمی کرد؟ گناه از کیست؟ مسئولان درگیر تشریفات بودند یا دوستانش بی تفاوت؟

این سوالات را  در سالی که گذشت زیاد  شنیدیم . سوال هایی که مختص پروفسور پاکدامن هم نیست و درباره بسیاری از بزرگان بعد از مرگشان می شنویم و آخر هم  نتیجه می گیریم که ما ایرانی ها مرده پرستیم!

رسیدن به جواب این سوالات  راهی دیگر هم دارد و آن به خود آن بزرگ بر می گردد. منش علمی و سلوک در طریقت حکمت و با تلسکوپ دانش  به دنبال خرد جاودان گشتن اسبابی دارد که شروع آن با سکوت است. ابتدائا باید بدانیم که ادبِ علم، خموشی است. آن مثل قدیمی ایرانی که، درخت هر چه پربارتر  فروتر، سخن به بیراهه نگفته است.

آن که را اسرار حق آموختند     –      مهر کردند و زبانش دوختند

دکتر پاکدامن اگر غیر این می کرد حال این گونه به مذاق همشهریانش شیرین نمی آمد. او مرد آرامی بود. کم حرف می زد و بیشتر در پاسخ  سوالی بود که مشتاقانه سخن می گفت. به گناباد که می آمد چند روزی بیشتر نمی ماند. رفتن بر بالین مریض ها عادت او بود. اصراری نداشت تو بفهمی که او  استاد برجسته ای است. نه درلباسش جلوه گری بود و نه در آداب سخنش عشوه گری. ساده  می گفت و عمیق می شنید.

نخبگان به ضرورت همان مقدمه واجب چندان با سلایق توده مردم نمی سازند. رسانه دوست نیستند. سوپرمن  شدن، آرزویشان نیست. همنشینی با مردم برایشان نه از باب صیانت است بلکه لطافت است. در مقام نخبگانی چون او بودن سخت است و همچون او اندیشیدن سخت تر.  فهم جهان بینی پاکدامن همچون نزدیک شدن به اقیانوس، دلهره آور است. اما آنچه کار را آسان می کند مرام  مشابه ای است که در همه افرادی چون او وجود دارد. عشق به تنهایی و  خدمت.

  انسانی هایی چون پروفسور در مقام استعاره همچون ظرفی هستند که وقتی سرریز می کنند جامعه هم از آنها استفاده می برد. من شک ندارم که استاد  بیش از همه چیز عاشق آن بود که در  کتابخانه و آزمایشگاهش بنشیند و  مطالعه کند و اگر یک ماه در آنجا می بود و کسی را هم نمی دید دلخوری نداشت. نگاه آنها به مردم از باب خدمت است. با مردم بودن تا آنجا لذت بخش است که کمکی برسانند و بر لذت تنهایی شان بیفزاید. جمع هایی که در آنها نه یادگیری صورت نگیرد و نه خدمت برایشان از همه چیز آزار دهنده تر است.

  زمانی که با چندتا از دانشجویان گنابادی خدمتش رسیدیم تازه از آلمان به تهران آمده بود و در دفتری نزدیک میدان هفت تیر وقت ملاقات داد.  مصاحبه های زیادی تا به حال گرفته ام اما مصاحبه او جور دیگری بود.  اصلا مصاحبه نبود استادی داشت برای شاگردانش درس می داد آنهم درس اخلاق.  تنظیم کردن آن مصاحبه خیلی سخت بود چون دکتر پاکدامن ترتیب و آدابی در سخنانش نمی جست. اصلا برایش مهم نبود که می خواهیم مصاحبه بگیریم.  شاید فقط خوشحال بود چند جوان آمده اند چیزی یاد بگیرند و او در حداقل زمان  مجبور بود پیامش را منتقل کند. چندبار دیگر هم دیدمش. یک بار که گناباد بود بر سر بالین دو مریض همراهش بودم. باز همان آرامش بود. بدون هیچ عجله ای به حرف های پیرزن مریض گوش داد. حرف هایی که از نظر من  اکثرش بی سرو ته بود و شبیه یک  نقالی زنانه می نمود. به چهره دکتر می نگریستم همه اش گوش بود.  گویی پیرزن مریض دارد مطالب ثقیل علمی می گوید. زن همسایه هم که آنجا بود برای خود عیبی یافت و با دکتر شروع به صحبت کرد.  به حرف های او هم گوش داد و توصیه هایی کرد. وقتی  حرف ها تمام شد به چشم های همه نگاه کرد و گفت : خوب برویم. جالب آنکه خانواده مریض دیگری دم درب بود تا او را سریع ببرد. دکتر مثل بچه ای که هیچ آدرسی ندارد و گوش به فرمان بزرگتر خود است. بدون اینکه سنگینی وجه نخبگی خود را به گونه نشان دهد در اتومبیل آنها می نشست و منتظر بود تا او را به بالین مریض دیگری ببرند.

دوست رندی می گفت دکتر هیچ وقت به دنبال شهرت نبود حتی این را می توان از مدفنش در گوشه قبرستان قدیمی قصبه شهر فهمید. اما ما برای استفاده از  فردی چون او باید مثل خانواده همان مریض ها باشیم که او را هرجا باشد پیدا می کنند و  بر بالین مریض خویش می برند.

ای خواجه درد نیست ولیکن طبیب هست.

آدم هایی مثل دکتر پاکدامن اگر به دست خودشان باشد هیچ گاه در صندلی جلو نمی نشینند و فقط نام آنها را می توان در پشت جلد کتاب هایشان یافت.

قصه پروفسور پاکدامن قصه تکراری نخبگانی است که شیفته تنهایی و خلوت خویشند. مردان  بسیاری که در طول تاریخ بوده اند ، گمنام زیسته اند و خدمت کرده اند و گمنام هم مرده اند. من و شما نامی از آنها نشنیده ایم ولی از ثمرات تلاش ایشان  استفاده می بریم.

در این یک ساله که گذشت کار خاصی برایش نکردیم. باور کنیم پروفسور پاکدامن پتانسیل زیادی برای هویت سازی دارد آن هم در شهری که پر است از دانشجو. و مطمئن باشیم  کسی از بیرون نخواهد آمد تا او را بشناساند و بزرگ بدارد.

احمد یوسفی مقدم

 

 

 

 


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 988
برچسب ها:
دیدگاه ها
جوابگوي گناباد شنبه 20 اسفند 1390 - 9:30 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
ممنونم از گزارش زیبا و پر مفهومتان. اما بر شما اصحاب رسانه فرض است که افرادی مثل پروفسور پاکدامن را معرفی کنید تا برای دیگران الگو باشند.
زمانی که شاید شما بیاد نداشته باشید (دوره اول انتخابات مجلس گناباد) ایشان کاندیدا شده بودند ولی به رغم تمام لیاقت و معرفتی که داشتند بین مردم رواج دادند که ایشان در حکومت شاه منصب داشته اند( مثلا رییس بیمارستان بوده اند) و سایر تخریبهایی که اکنون برای دکتر مهدیزاده دارند و ایشان را از چشم مردم انداختند ولی گذر زمان دیدید که آه و حسرت بر دل مردم گذاشت.
براستی در زمانی که حداقل ۹۰ درصد افراد هم سن و سال پاکدامن و مهدیزاده سواد نداشتند و وقت خود را صرف چیزهای دیگر می کردند و با مدرک پنجم ابتدایی معلم می شدند و زمینه تحصیل در ایران فراهم نبود آیا این افراد نخبه نبودند که درجات علمی را تا حد اعلا طی کردند.پس باید قدر نخبگان را بدانیم و از تجربه شان استفاده کنیم.

باوفا دوشنبه 22 اسفند 1390 - 2:30 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

احسنت. زیبا بود.
خداوند روح پروفسور را بیامرزد.
استاد سرطان شناسی که خود با دردی که می شناخت سوخت.
نزدیک شدن به این افراد تنها واقعا سخت است.
افرادی مثل دکتر روحانی در گناباد از همین افراد هستند.

دلخور جمعه 26 اسفند 1390 - 0:13 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آقای محتر م سایت.چرا تهمت ساواکی زدن دراتنخابات اول انقلاب که دکتر مهدیزاده ومرحوم دکتر پاکدامن رقیب بودند پاک کردید؟ سایت گناپا ازشما بیشتر جرات و واقع نگاری دارد .اون پیام دهنده اول حقیقت را نگفته . بااین برچسپ دروغی ساواکی روح مرحوم دکتر پاکدامن را مکدروشکست اورا میسر کردند و تخم دروغ وتهمت وبد اخلاقی را درموقع انتخابات کاشتند. وامروز خودشان نه با تهمت بلکه باراستی درو کردند.

محمد جمعه 4 فروردین 1391 - 8:44 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

روحش شاد..
متن دلنشینی بود ، با قلمی بسیار زیبا
امیدوارم تاثیر گذار باشد و این دغدغه به همه گنابادی ها سرایت کند تا امثال پروفسور پاکدامن اینطور غریب نمانند
و غریب تر نروند.