شعر از شاعر گنابادی
آن شب که پریدن کرد از بام تو مرغابی آیا تو به یادت هست آن چشمک عنابی
با کوزه گری گفتم در بند رخ یاری با عشوه ی تنازی گفتا مددی آری
خاموش، شرر گردد قربان لب شهلا آتش به کمین دارد چشم و وجنش اما
این فاصله را فانوس روشن کند و مریم یا کوچه بهم آید از سیطره ی ماتم
خود عالم ربانی سایده ز من جانی خود قادر این رازی دردی تو و درمانی
در ما سوی سودایی سودابه نهان کردم سودا ز سر شیدا شورای رجز خوانی
با هدهد ربانی فیضی نه سزاوار است در مهلکه افتادم آن هم ز سر یار است
خوابم به علف ماند تا خورده شود گاهی یا خرده نگیر احمد یا گو که دوا دانی
احمد نه سزا باشد اشک شرفت دزدند وانگه که بسوزانی با عربده رندانی
بازدید: 799
خیلی خوب بود ما اینجور استعداد هایی هم داریم. خوبه!