برای علی حکمت

دسته: خط دو خبری , دسته‌بندی نشده
بدون دیدگاه
پنجشنبه - ۱۵ بهمن ۱۳۸۸

نعمت احمدی نه نویسنده ام که داستان سرایی کنم، هرچند تمرین داستان نویسی کرده ام و داستان های چاپ شده یی دارم، نه شاعرم که شعر بسرایم هرچند جïنگی چند چاپ کرد ه ام، روزنامه نگار نیستم با اینکه هفته یی نیست که مطلبی از من در روزنامه ها چاپ نشود، اما هیچ گاه مطلب سفارشی ننوشته ام. هر وقت یکی از دوستان مطلبی با موضوع معین به من توصیه می کند، انگاری قادر به نوشتن نیستم، مطلب سفارشی مدت ها نوشته نمی شود، اما این مطلب را برای دلم می نویسم، زیرا سه چهار روز است ابری سیاه و تیره تمام وجودم را در برگرفته و انگاری سر باریدن ندارد، اما سراپای وجودم در سیاهی وهمناکی فرو رفته و آن سرنوشت قلمی است که سال هاست سر به هر کوی و برزن زده تا کمی از ناخالصی ها را برملا و در مرئا و منظر این و آن قرار دهد که شاید کورسو نوری بتابد و ناخالصی ها را برطرف کند. این مطلب را برای علی حکمت می نویسم که غریبانه نمی دانم هم اکنون در کجاست و دلمشغولی او این لحظه چیست. پدری که قصد کرده بود تعطیلات آخر هفته را در فصل زمستان که اتفاقاً اوج کار مزرعه داران است به همراه خانواده اش در خارج از شهر و دور از هیاهو در مزرعه اش بگذراند. کشاورز هیچ گاه تعطیلی ندارد زیرا اگر کشاورز مشغول استراحت شود، چه کسی شکم های منتظر غذا را سیر کند؟ باید تولید کرد تا حرکت کشتی های حامل غذا را به سوی ایران کم کرد. دکتر علی حکمت که عمری پرمبارزه را پشت سر گذاشته و همیشه غبطه زندگی پر از مجاهده او را می خورم، صبح جمعه ۱۱ دی ماه، درست زمانی که آماده می شد تا کارگران مزرعه اش درختان انار او را هرس کنند و کود دهند، تا در فصل بی برگی با صرف هزینه، درختان پرباری در بهار داشته باشد که سفره مردم را رنگین کنند، بازداشت شد. مردی که قصه زندگی او با همه شفافیت از گناباد تا فلسطین، از فلسطین تا مسجد هامبورگ آلمان و از هزارتوی کتابخانه ها تا سردبیری روزنامه خرداد ادامه داشت و آنگاه که فضای مطبوعاتی را مه آلود دید، قلم را کنار گذاشت و بیل را برداشت. چه خوش تعبیری دیگر دوست بنده محمود شمس الواعظین دارد که به سخره می گفت، ما دیگر هم قلم نیستیم هم بیلی هستیم – قلم به دستانی که به اجبار کشاورز شدند و بیل به دست. نزدیک به دو دهه است که در روزنامه ها به مناسبت های مختلف مطلب می نویسم و کمتر روزنامه یی است که اندکی با جریان فکری ام همسو باشد و مطلبی از من چاپ نکرده باشد، اما به جرات می گویم هیچ سردبیری را مدق تر و وسواسی تر از علی حکمت نمی شناسم. او در همه حال می گفت مطلب تند، با تند نوشتن فرق دارد، قلم باید بهداشتی باشد و همان گونه که عفت کلام زیبنده است و مرد را به ادبش می شناسند، نوشته باید مودبانه باشد. ممکن است با عقاید و آرای کسی مخالف باشی، اما باید این مخالفت در چارچوبه سوگندی باشد که خداوند به قلم خورده است. وقتی روزنامه یی معروف کاریکاتور او را در حالی که بند چکمه یاسر عرفات را می بست چاپ کرد و از آپارتمان های نیمه تمام او در خیابان میرداماد هم یادی کرد، به من که وکیل او هستم گفت از طرف من وکالت داری، آپارتمان های خیابان میرداماد را که لابد فلان روزنامه محل آنها را می شناسد، شناسایی کن و همه را به نویسنده مطلب هبه نما و به خنده گفت، حق نداری آجری بابت حق الوکاله از آپارتمان های نیمه تمام اهدایی من برداری، او به مثابه ستون خیمه یی بود که نویسندگان را به راست نویسی هدایت می کرد، در کلام باادب و در نزاکت سرآمد بود. قصه دادگاه حکمت و وکالت من در محافل روزنامه نگاران ضرب المثل است وقتی از علی حکمت مطلبی در یکی از روزنامه ها چاپ شد و آن روزها که مدعی العموم هرروزه علیه نویسندگان روزنامه شکایت می کرد شکایتی علیه علی حکمت طرح شد و زمانی که روزنامه خرداد بسته شد آدرسی از او نداشتند و دادگاه مطبوعات علی حکمت را از من می خواست چون او را می شناختم و از دنیای روزنامه نگاری به عالم کشاورزی در ساوه برده بودم. وقتی باهم به دادگاه رفتیم دیگر او متهم نبود زیرا علیه من شکایتی شده بود و موکل شد کفیل وکیل تا من راهی زندان نشوم. حاصل زندگی اش- مهسا- دانشجوی رشته ارتباطات مشق قلم زنی را نزد پدر می آموخت. من خود را گناهکار می دانم که علی حکمت را با ساوه آشنا کردم زمانی که مهسا هنوز دخترکی نوجوان بود و در مقابل محمدرضا زهدی شرمسارم که از او خواستم در جمعه یی سرد و زمستانی یک شب را در ساوه با هم بگذرانیم، اما تاریخ پدران و دخترانی را به یاد دارد که با یکدیگر هم مسیر بودند؛ آیت الله طالقانی با اعظم و وحیده، جواهر لعل نهرو با ایندیرا گاندی، ذوالفقار علی بوتو با دخترش بی نظیر بوتو. اکنون مانده ام معطل که فی الواقع قلم باید تا کجا پیش برود؟ کلامی منطقی تر از گفتمان علی حکمت را در میان دوستانم تاکنون نشنیده ام. او مرد ادب بود و در زندگی پربار خود نقش مبارز را به عینه پیش رو داشت اما بعد از انقلاب و آمدن به ایران او مشی اعتدالی خود را در پیش گرفت.نمی توان از درد نوشت و از دردمندی مهسا ننوشت. او که با همه کوشش، صفحه آخر ضمیمه روزنامه اعتماد را با هر سختی بود هر روز پربار زیر چاپ می برد. ساعت ها قلم و کاغذ به دست از طریق تلفن از من مطلب می گرفت و خم به ابرو نمی آورد و در مزرعه ام در ساوه، وقتی متوجه شد در زمستان تراکتورهای مزارع سهمیه سوخت ندارند با لبخندی که همیشه بر لب داشت از من آخرین مطلب را خواست؛ عموجان این مطلب سفارشی نیست، درد دل کشاورزانی است که مجبورند گازوئیل آزاد برای تراکتورهای خود بخرند و ستاد سوخت این مهم را درن
می یابد. وقتی مطلب را به او دادم درست مثل بچه یی که بادکنک خود را هوا کرده باشد زمانی که تلفنی نوشته را برای دوستانش در روزنامه خواند، کنار تراکتور خاموش رفت و به راننده اش گفت اگر گوش شنوایی باشد، دوباره صدای دلنوازت در مزرعه طنین انداز خواهد شد تا دانه ها را زیر خاک ببری و از هر تخم، هفتاد تخم بروید و سفره مردم رنگین شود.
ارسالی در ۱۳۸۸/۱۰/۱۹


نوشته شده توسط:people - 520 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 994
برچسب ها:
دیدگاه ها