شعری برای مردم بینوا ومحروم ناحیه ام
اشک گرم کودکان بر گونه ها- استاد گرجی
کفش پاره همدم ِپای فقیر
عقده ره بسته بر آوای فقیر
می گدازد زهر دیروزی تنش
می ستاند مرگ فردای فقیر
اشک گرم کودکان بر گونه ها
پنجه ها افکنده بر نای فقیر
خون جهد بیرون ز زخم دست و پا
سود خون محصول سودای فقیر
کوچه ها مفتون فریاد وی یند
این همه (هی ) بسته بر (های )فقیر
درد و رنج و حسرت و اندوه و غم
حاصل این باشد ز دنیای فقیر
چونکه محنت با دلش همخانه شد
خانه ی غم گشته ماوای فقیر
بازدید: 558
حسن آقا برای فقر فرهنگی خود فکری کن.