به بهانهی ۵ دی ۸۲ سالروز زلزلهی بم
دی ۱۳۸۷ تقریباً فراموش کرده بودم، راستش حساب روزها را نداشتم و گرنه مگر میشود حادثهای به آن عظمت را فراموش کرد! یکی از دوستانم در مراسم استقبال از یکی از حاجیان روز ۵ دی ماه یاد آوری کرد؛آقای دکتر امروز سالروز زلزلهِ بم است، فکر میکردم بروید…
شنیدن این حرف موی روی بدنم راست شد باورم نمیشد من یک از بزرگترین روزهای زندگیم را فراموش کرده بودم، روز تکان دهندهای که من آنرا رستاخیز کوچکی در دنیا نامیدهام روزی که برای قریب به ۲۰هزار نفر روز مرگ بود و برای من و همهی بازماندگان فرصت و تولدی دوباره …
صبحی که با چهارمین و در واقع قویترین زلزلهای که از شب قبل لرزههای کم جانی از آن آغاز شده بود، در حالیکه خورشید هنوزطلوع نکرده بود مجبور شدم از طبقهِ دوم خانهی مسکونیام با هر زحمتی که بود خود را به حیاط برسانم، چیزی را میدیدم باورم نمیشد مثل فیلمهای سینمایی سرامیکهای دیوار راهرو و پلکان منزل با فرار من درهم شکسته میشدند چند بار روی آنها سر خودم تا به حیاط رسیدم.
وارد کوچه که شدم همسایهها را دیدم که با وحشت به هم مینگریستند، خوشبختانه مرکز زلزله از محلهی ما دور بود و خسارت کمتری به منازل اطراف رسیده بود، اما وقتی به خیابان اصل رفتم، شهری ویران دیدم که بزرگتر و وسیعتر از گذشته مینمود در اولین تلاشهایمان همسایه را که زیر آوار گیر افتاده بود،با دهانی پر از خاک و گل نجات دادیم اما بیثمر بودن تلاش برای نجات همسر باردارش از میان دیوارهای سنگین و قطور خانههای کاهگلی غمی بود که بر ویرانیهای شهر افزود؛ احساس کردم باید به بیمارستان بروم جایی که میتوانم بیشتر مثمر ثمر باشم، با چند پزشک غیر بومی به بیمارستان رفتیم، پزشکان دیگر هم آنجا مشغول بودند و زمین مدام میلرزید، امکاناتی نبود اما با تخته پارهها، دستها و پاهای شکسته را آتل بندی می کردیم شستشوی زخمهای پر از خاک و گل تنها کاری بود که در ان لحظه میشد کرد. همه در حیاط بیمارستان بودند، حتی مریضهایی که از قبل بستری بودند گوشهای از حیاط در هوای سرد نشسته بودند مردم جسدهای بیجان را به امید مداوا به بیمارستان میآورند، پدری کودکش را آورده بود، وقتی گفتم فرزندت دیگر زنده نیست باور نمیکرد میگفت؛ تا اینجا با من حرف میزد، حتی یک زخم هم روی بدنش نیست، راست میگفت اکثراً در اثر ضربه مغزی یا خونریزی داخلی از بین رفته بودند.
خانواده ای که مرا به زور وادار به وصل سرم به بدن بی جان زنی جوان و قوی هیکل نمودند که در عقب وانت افتاده بود ،ونمی خواستند مرگش را باور کنند!!ومن هم جرات گفتنش را نداشتم!!هنوز که هنوز است تنم را می لرزاند.
واقعاً قیامت بود! وقتی میفهمیدند پاره ی تنشان را که آوردهاند مرده،جسدش را میگذاشتندو میرفتند تا شاید بتوانند شخص دیگری را نجات دهند.
ساعت ۱۱ آن روز تمام صحن بیمارستان وحتا خیابانهای اطراف مملو از جسد بود و من با همهی آنانی که زنده بودیم در تفکر اینکه چه باید کرد؟!!






دکتر محسن دانا — به نقل ار گناپا
به نام خدا
با سلام
راستش آقای دکتر الان که دارم این شرح حال رو میخونم با این که اونجا نبودم و ندیدم تن من هم لرزید. واقعا سخته اصلا نمیشه وصف کرد وقتی تو ذهنم مجسم میکنم میترسم.
به هر حال اون اتفاق افتاد و تمام شد ولی الان چی مردم بم در چه وضعیتی هستند؟ این سوالیست که خیلی از ما از اون فراموش داریم یا ….
به امید فردایی روشن
دانشجوی گنابادی مجبور به سکوت