وقتی که زود پزها سوت می کشند …..!(واقعیتی از یک حادثه زمستانی)

دسته: خط دو خبری , دسته‌بندی نشده
بدون دیدگاه
دوشنبه - ۲۹ بهمن ۱۳۸۶

صدایی آرام . سکوت سرد زمستانی خیابان را در هم می شکست و دستانم از شدت سرما و سوزش به دنبال ره فراری بودند که خود را از این مخمصه نجات دهند . عطر نان سنگکداغ را که در دست داشتم تمام خیابان را سرشار کرده بود و هوا پر از ابرهایی بودند که گویی خواهند گریید و تلالوی نور خورشید که تازه از پشت کوهها سرک می کشید . برفهای تازه نشسته شده را به تهدید فرا می خواند . ولی آسمان با آن ابرهایش کار را برای خورشید سخت و دشوار می نمود
وارد کوچه شدم و بوی ” سبنج” صبحگاهی . دهانم را به صلوات مبارک گردانید . قدم هایم را آرام آرام در میان برف ها فرو می بردم و هر اندازه نزدیک تر به گرمای کرسی منزل .با دستان سردم . کلید را از جیبم بیرون آوردم که ناگهان صدای پسر همسایه بلند شد . به سرعت به من نزدیک شد و از من سراغ ” زودپز ” را می گرفت . من هم بعد از پرس و جو از مادر و مطمئن از اینکه ” زودپز” را در منزل داریم . به او دادم و به منزل آمدم .
جاتون سبز صبحانه را به همراه خانواده خوریم . شال و کلاه پوشیدم تا برف های داخل حیاط را به بیرون منتقل کنم . دستگیره درب را در دست داشتم که صدای تلفن مرا به سمت خود کشاند..خان دایی بود . صبح بخیر گفتم و او هم بدون درنگ سراغ ” زودپز ” را از من گرفت .اخم های در هم پیچیده و لبهای به هم امده را به نشانه تعجب در آوردم و با کمی مکث جواب رد به سینه خان دایی دادم .
داخل حیاط بودم و در حال جمع کردن برف های حیاط بودم و بوی آتش و صدای سوت خفیفی توجه مرا به خود جلب کرد . کمی تامل کردم و در جستجوی صدا به درب منزل رفتم . دربمنزل همسایه باز بود و” زودپز” در روی پیک نیک در حال جنب و جوش بود و پسر همسایه در حال جنگیدن با لوله های یخ زده آب بود .هوا به شدت به سمت سردی می رفت و هر لحظه بر شدت دانه ها و حجم برف افزوده می شد . همام طور که به خانه بر می گشتم . در حال فهم مسئله به وجود امده بودم که ناگهان با لبخندی خندان به یاد صحبت همکار پدرم که می گفت “تا مردم در فشار نباشند . فکر ها به کار نمی افتد ” افتادم .


نوشته شده توسط:people - 520 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 593
برچسب ها:
دیدگاه ها