آتن من گناباد
آتن من گناباد
و افلاطون درونم فریاد بر می آورد که ای شهروند آتن چگونه است که فضایل مدنی دیگر فراموشت شده است.
درست است که دیگر دشمنانی بر دروازه های شهر کمین نکرده اند ولی دشمن خودی ، آتشش گرم تر است .قوه ی غضبه ، عظمت عقلانیت را فرو ریخته است.چگونه است که دیگر خردمند عزیز نیست.
دیگر جنگجویان شهر، فلسفه نمی خوانند. گویی…
آتن من گناباد
و افلاطون درونم فریاد بر می آورد که ای شهروند آتن چگونه است که فضایل مدنی دیگر فراموشت شده است.
درست است که دیگر دشمنانی بر دروازه های شهر کمین نکرده اند ولی دشمن خودی ، آتشش گرم تر است .قوه ی غضبه ، عظمت عقلانیت را فرو ریخته است.چگونه است که دیگر خردمند عزیز نیست.
دیگر جنگجویان شهر، فلسفه نمی خوانند. گویی سعادت خود را یافته اند.
دولت شهر من اگر چه از درون بزرگ می نماید.اگرچه مردم شهر متفاوت هستند،اگر چه هر دهی قنات خودش را دارد و هم لهجه خودش را. اگر چه میان کاخک ، بجستان ، بیدخت و گناباد فاصله هزاران خار است.ولی همه این خارها از آب همین کویر نوشیده اند و آفتاب سوزان همین دیاررا تحمل کرده اند.
گناباد من آتن افلاطون نیست. شهرم طبقه بردگان و جنگجویان ندارد ولی انگار از فیلسوف شاهان هم خبری نیست .
نیمی از مردم سرزمینم ایران که به زبان من سخن می گویند نام آتن من را نشنیده اند، یا گمان می کنند شهر بردگان است حتی خیلی ها فکر می کنند گناباد فحش است.
حال ما سینه کفتری می کنیم، می گوییم : گناباد شهری است میان دو قریه مشهد و یزد!
روزگارمان چگونه شده است؟
وقتی در راه همدیگر را می بینیم، چنان به هم می نگریم و نشان از اجداد و نیاکان هم می دهیم که گویی سیرت ما و مردم ده ما به مغولان رفته اند یا یزیدیانی که در کربلا بر حسین آب بستند.
بخردی و نابخردی چگونه سنجیده می شود؟
.صفاتی که دوستان من و تو به هم نسبت می دهند، قوم کرد ، لر و ترک به هم نسبت نمی دهند.
چنان الیگارشی از قدرت درون خود ساخته ایم که ارسطو واستادش افلاطون را طاقت تفسیرش نیست.
نمی دانم کدام سنگ قرار است از آسمان زیبای کویری شهر بر سر ما بشکند که یادمان بیاید که این قوم بدبخت خشکسالی زده ی کویر نشین دست پینه بسته که همه شادی شان بوی شعف برانگیز زعفران و چند من زمین تشنه و چند امام زاده مظلوم و مشتی تپه کاخک و آبشار آن است، را چه به کشور هفتاد ودو ملت ؟ این همه اختلاف را چه به من و تو؟
حال بماند که ده ما چند پیتزا فروشی و کافی نت و گیم نت و مبل فروشی زده است و بازار بیلیارد و ماهواره هم گرم است.و از آن مهمتر به برکت وجود آکادمی های فیلسوف پرور و کالج های سلطان پسند ، فقط چادر سیاه دختر ده مان را به مانتو کوتاه چل تکه طاق زده اند و چند دست رژه لب هم سر داده اند .
البته پیتزا فروشی بالای ده کاری به پیتزایی پایین ده ندارد که آنها از قدیم آب شان در یک جوی نمی رفت. و البته صد رحمت به همان هایی که هنوز به پیتزا می گویند : نان تفتان شهری.
ما که زمانی تنور نانمان جدا بود و الان پیتزا فروشیمان جداست ، روزگاری دوره ی قرآن و هیئت مان جدا بود و هست والان باشگاه ورزشی مان و کانون فرهنگی مان جداست ، همان به که کچل مو فرفری بمانیم تا روزگار بر ما بگذرد.
به امید ایامی که روی از دیوار غار برگردانیم و از سایه ها بگذریم تا ببینیم آنچه که هستیم و آنچه که می توانیم با شیم
بازدید: 825