این عروس بزک کرده عجب قصه ها دارد!
پیرمرد جوانی اش را در تهران شاگرد نانوا بوده . دهه ۴۰ ، آنهم در بالای شهر، جایی که نان می برده اند در خانه برخی اعیان ها. مثه خیلی پیرمردها افسوس میخورد که اگه پول های زحمت کشی را در تهران ملکی کرده بود الان میلیاردر بود و شاید هم در فرنگستان با بچه ها و نوه هایش خوش می گذراند.
اما سرنوشتش جور دیگر نوشته شده، دلش برای ده اش تنگ شده و بعد از ۵ سال برگشته بود شهرستان. همه پول ها الان شده یک باغ انگور و چند خورده زمین زعفران با آن وانت پسرش که سه دانگش مال او بود.
این دردل های خودش بود اما زندگی پیرمرد یک صحنه زیبا هم داشت. او یک استاد مقنی بود که ۴۰ سال است زیر زمین کار کرده . از همان روزی که از تهران برگشته مجبور شده برود ته چاه. میگویند “چخو در چاه کن زنش را عروس کن.” مثل معروفی که خنده پیرمرد را بیشتر میکند. دم خور زمین است و همنفس آب آن ته ته ها . بالای ۱۰ قنات شهرستان کار کرده و رمز و راز آبها را خوب میشناسد.

آن صبح پاییزی که زیر زمین سردتر از دشت های روستای مند بود در عمق منفی ۸۰ متر منتظرم بود. یک قرار کاری با دیسیپلین بالا و تشریفات خاص خودش.
وقتی طناب خوش رکابی کرد و من را سالم به پایین رساند از صدایش شناختمش. تاریک بود و تنگ. مشغول کار بود و ده دقیقه اول محلی نگذاشت. مثل دلهره انتظار پشت اتاق مدیر کل بود.
اما پیرمرد اهل این قید و بندها نبود . خاک اذیتش کرده بود . زمین اینجا خیلی ریزش داشت. هر چه تمیز می کردند تمامی نداشت.
افتخار داد و آمد کنارم نشست. در دالان تاریکی که ۶۰ سانت هم ارتفاع نداشت و آب هم ده سانتی بالا بود و نشستن درونش خوشمزگی خودش را داشت. مس مس نکرد رفت سر اصل مطلبی که خودش بهش فکر کرده بود. عصبانیت پیش نرفتن کار در این عمق در کلمات بامزه ای شدت داشت .

دوربین در دست چپم بود و چراغ قوه در دست راست. صدایش را کمی بلند کرد تا خوب ضبط شود. گفت:
قنات مثه یک زن تهرانی است. خرج دارد. ادا دارد . ناز دارد .باید بهش رسید. این قنات الان بیش تر از ۱۰۰۰ سال عمر دارد. همیشه هم ریزش داشته، معلوم نیست چقدر پول خرجش شده . معلوم نیست چند مقنی زیر آوارش مانده اند و جان داده اند. فقط اینجا که نیست سه کیلومتر بالاتر دوباره زمین همین جور سست است. یک سیل می آمده ،باید دوباره خرجش می کرده اند. هیچی که نباشه رسوب می کند ،بند میشود دوباره باید نازش کرد . آرام آرام خاک هایش را برداشت تا آب راه بیفتد. درست مثه زن های تهرانی که افاده ای اند. صبور نیستند و با اندک مشکلی ابرو در هم می کنند. قنات است دیگر!
پیرمرد خودش بلند تر از من خندید. دستش را ریز آب برد. خاک نرم زیرش را با مشت بلند کرد و ریخت روی دیواره قنات . این آب که می رود بیرون و چند کیلو خیار و گوجه و انگور میشود. برایش خون دلها خورده شده. حالا هر سال آب کمتر میشود. من خیلی می ترسم.
با انگشتش خط سفید روی دیوار را نشان داد که تا انتها همیجور مثه مار سفیدی پر پیچ و تاب می رفت. گفت این خط آب است. ده سال قبل آب تا اینجا بالا بود این رد، نمک آب است. الان کم شده مثه لنجه ی سماور. اینجا حجله ای این خانم بزک کرده است. خدا کند این زن جوان بماند و همچنان برایمان خوش رقصی کند.
جلسه منفی ۸۰ متری مان به دل نشست. دیگر حرفی نزد با تکان سر خداحافظی کرد و رفت سراغ بیلچه کوچکش ،یعنی برو دیگر مزاحم کارم نباش.بساطم را جمع کردم . طناب که من را بالا می برد و پاهایم به خاک نم ناک میله چاه میخورد ،ترسیدم. نمی دانم از ارتفاع پایین پایم بود یا از بحران آبی که در پیش رویم است.
احمد یوسفی مقدم
