زندگی‌نامه خود نوشت‌ محمد پروین گنابادی‌

دسته: تاريخ و فرهنگ
۳ دیدگاه
سه شنبه - ۶ اسفند ۱۳۸۷

زندگی نامه بزرگان فارغ از اندیشه های آنان همیشه از مطالب جذاب و خواندنی بوده است . مرحوم پروین نیز مختصری از روزگارش را به قلم خود نوشته است که رنگ و بوی خاصی دارد.

 

 

‌ 
 
نام حقیر محمد و نام خانوادگی پروین و کلمه گنابادی را (که در شناسنامه نیست) به منظور علاقه‌ای که از جوانی به زادگاه خود داشتم، به نام خانوادگی می‌افزودم. تاریخ تولدم سال ۱۲۸۲ش است و در شهر کاخک، چهار فرسنگی گناباد، دیده به جهان گشوده‌ام و با اسفی دردناک باید یادآور شوم که این شهرک زیبای ییلاقی (که چهار چنار بسیار کهن و عظیم داشت) در زلزله چند سال پیش به کلی ویران گشت و گروه بسیاری از مردم آن قربانی آن زلزله سهمناک شدند و زادگاه این ناچیز( که‌در آن خاطره‌های شیرین از دوران کودکی داشتم) یکسره با خاک همسان گشت. باری گفتگو از کاخک با آن همه مکتب‌خانه‌های متنوع که در برخی از آنها تنها خواندن قرآن و صدکلمه و کتاب حافظ و مانند آن را می‌آموختند و در برخی نصاب و حساب و جامع المقدمات را تعلیم می‌دادند و در هر رهگذری مکتب‌خانه‌ای وجود داشت و همه مردم آن همدیگر را <ملا> می‌خواندند – زیرا همه، مکتب‌خانه دیده بودند – خود نیاز به نوشتن مقاله‌های جداگانه‌ای دارد.‌
 
پدرم عباس و ملقب به شمس‌الذاکرین فرزند ملا امیر بود. از روزگار صفویان تا دوران این ملا امیر، دو ملا امیر دیگر نیز از نیاکان پدرم بوده‌اند و چنان که پدرم می‌گفت، نخستین ملا امیر در عصر صفویان در قریه‌ای از فردوس (تون) به نام چرمه می‌زیسته و به زهد و تقوا در سراسر قُهستان شهرت داشته است. وی را برادری بوده به نام فاضل خان که به هند سفر می‌‌کند و در آنجا از راه بازرگانی ثروت هنگفتی به دست می‌آورد و هنگامی که به چرمه نزد ملاامیر باز می‌گردد، ملا امیر می‌گوید: <برادر از این همه ثروتی که خدا به تو ارزانی داشته نیّت نکرده‌ای چیزی در راه خدا صرف کنی و به کار خیری دست یازی؟> فاضل خان می‌گوید: <چرا قصد دارم به مشهد بروم و در آنجا مدرسه‌ای بسازم و مبالغی بر آن وقف کنم تا طلاب با آسایش خیال تحصیل کنند.> و چنان که به یاد دارم بر سر در مدرسه‌ فاضل خان بر روی کاشی شرحی نوشته شده بود که از روزگار ساختن مدرسه و نام پادشاه عصر (شاه عباس) حکایت می‌کرد و در آخر کتیبه این جمله بود: <فاضل خان اخ الاعز الملا امیر التونی> و پیدا است که آوردن نام امیر نشانگر این است که وی از فاضل خان معروف‌تر بوده است.‌
 
باری، نگارنده پس از آنکه دو مکتب خانه را در کاخک به پایان رسانیدم و نزد مرحوم پدرم قسمتی از مقدمات علوم قدیم را فرا گرفتم، با برادری که از من بزرگتر بود و اکنون زندگانی را بدرود گفته است، قریب یک سال در مدرسه حبیبیه فردوس و مدتی هم در حدود یک سال در مدرسه قدیم قاین تحصیل کردم و در ۱۵ سالگی برای تکمیل تحصیل به مشهد آمدم و در حجره‌ای که متعلق به دایی‌ام (مرحوم ناصرالاسلام هدایتی) در مدرسه فاضل خان بود، به تحصیل پرداختم. چند سال در نزد استادانی که در همان مدرسه شرح قطر و سیوطی و جامی را درس می‌دادند، تلمذ کردم و سپس برای فراگرفتن شرح نظام و مغنی و مطول به درس مرحوم ادیب نیشابوری که هر سه متن مزبور را در مدرس مدرسه نواب تدریس می‌کرد، رفتم و در زمره شاگردان خصوصی درآمدم.‌
 
صبحها پیش از شروع درس عمومی (ساعت ۹)، که قریب ۳۰۰ طلبه حاضر می‌شدند، در حجره مرحوم ادیب پس از انجام دادن کار خصوصی استاد (تهیه صبحانه و ناهار) به فراگرفتن متن‌هایی که در مواقع مختلف استاد درس می‌داد، هم چون مقامات بدیع‌الزمان همدانی و مقامات حریری و معلقات سبع و گاهی هم عروضی که خود آن مرحوم تألیف کرده بود و برخی از هفته‌ها هم <منظومه> حاج ملاهادی، می‌نشستم؛ اما تردیدی نیست که کتاب اخیر را مرحوم حاج فاضل و آقا بزرگ حکیم بهتر درس می‌دادند که از استادان به نام در رشته فلسفه و حکمت قدیم بودند و ناگزیر برای این رشته اغلب به نزد آنان می‌رفتم. ‌
 
پس از چند سال از لحاظ زندگی مادی بی‌اندازه در مضیقه بودم، چون پدرم سخت شکسته شده بود و نمی‌توانست هزینه تحصیل مرا تأمین کند، ناگزیر در مدرسه دولتی احمدی مشهد به آموزگاری پرداختم، و پس از ۴ سال در دبیرستان شاهرضا به سمت دبیری ادبیات برگزیده شدم و از کلاس اول تا شش ادبی مدت ۱۵ سال تدریس می‌کردم و به موازات تدریس در این دبیرستان در مدرسه ارامنه مشهد، دبیرستان ابن یمین (ملی) و دبیرستان دخترانه شاهرخ نیز درس می‌دادم و در اداره فرهنگ مشهد از سالهای ۱۳۱۷ به بعد در اداره تحقیق و اوقاف و بازرسی فنی مدارس نیز خدمت می‌کردم.‌

 

محمدتقی مدرس رضوی – پروین گنابادی – محمد روشن  1355

 
در سال ۱۳۲۲ به سمت ریاست دانشسرای دختران تعیین گشتم و در اواخر همان سال به وکالت مجلس شورای ملی از سبزوار برگزیده ‌شدم و پس از پایان دوران مجلس، باز به خدمت فرهنگی در وزارت فرهنگ، بازرسی، بررسی کتب، تدریس در دبیرستانهای البرز، رضاشاه و ناصرخسرو مشغول شدم. در اینجا یادآوری این نکته لازم است که مدرسه فاضل‌خان یا فاضلیه مشهد را هم در دوران مرحوم اسدی که می‌خواستند در پیرامون بَست‌های آستان قدس رضوی فلکه‌ای بسازند، خراب کردند و کتابهای کتابخانه آن را به کتابخانه آستان قدس رضوی منتقل ساختند و این محلی که خاطره‌های شیرین از دوران طلبگی در آن دارم نیز مانند <کاخک> – زادگاه نگارنده – به
کلی از میان رفت و نه تنها مایه‌ تأسف نگارنده،‌بلکه بسیاری از دوستان بناهای قدیم گشت، درحالی که امکان داشت آن مدرسه را هم‌چنان که بود، مانند گنبد سبز در محله ارگ مشهد، به جای گذارند و فلکه را هم در برابر آن بسازند. ‌
 
باری، در اوایل سال ۱۳۲۸ که به عللی بیکار بودم، دوست بزرگوار و دانشمندم آقای مدرس رضوی به خانه حقیر تشریف آوردند و گفتند: <من می‌دانم که تو از بیکاری زجر می‌کشی، به همین سبب به نزد آقای دهخدا رفتم و با ایشان گفت‌وگو کردم که تو در لغت‌نامه کار کنی. حالا برخیز برویم منزل ایشان.> و در بین راه درباره وضع لغت‌نامه و اخلاق مرحوم دهخدا شرحی سخن گفتند. پس از آنکه نزد استاد دهخدا رفتیم، آقای مدرس مرا معرفی کردند و از چگونگی معلومات و سوابق کارم با ایشان به گفتگو پرداختند و چنین وانمود کردند که من عضو خوبی برای لغت‌نامه خواهم بود. اما معلوم بود مرحوم دهخدا که بسیار سوءظنی بودند، چندان سخنان ایشان را به ضرس قاطع نپذیرفته‌اند و گفتند: <من مریضم و دکتر دستور داده است سالی یک ماه به کنار دریا بروم و فردا رهسپار بندر پهلوی می‌شوم. برای اینکه طرز کار این آقا معلوم شود بیش از هشت حرف از منتهی‌الارب (حرفهای بزرگ مانند ع و غ و …) فیش نشده است. ایشان مطابق دستوری که می‌دهم، در این یک ماه به فیش کردن از این کتاب مشغول شوند. پس از بازگشت، اگر پسندیدم، ایشان را در اینجا نگاه می‌دارم، وگرنه به اصطلاح غزل خداحافظی را می‌خوانیم.>‌
 
سپس در اتاقی در جنب اتاق استاد، که مرحوم دکتر معین و آقای دکتر دبیرسیاقی و آقای دکتر صدیقی کار می‌کردند، میز کوچکی بود، مرا به آنجا بردند و گفتند: <در اینجا کار کن تا پس از بازگشت من.> نگارنده، کتاب مزبور و مقداری فیش به آن اتاق بردم و به فیش کردن پرداختم. پس از یکی دو روز دریافتم که این کتاب آکنده از غلطهای فاحش است،‌ غلط متن نه غلط چاپی. آنها را در فیشهای خصوصی یادداشت می‌کردم و تا آمدن استاد دهخدا قریب دهها غلط همچون ترجمه‌ <عیب> به عنب (انگور) (شاید <عیب> را در نسخه <عنب> نوشته بوده‌اند) و قله (به تخفیف) به معنی الک‌دولک به <سرکوه> و همانند اینها یادداشت کردم. هنگامی که مرحوم دهخدا بازگشتند، پس از رسیدگی به کارهای دیگران مرا هم احضار کردند. مرحوم دهخدا بر روی زمین روی تشکی می‌نشستند و ما هم در حضور ایشان می‌نشستیم.‌
 
من تمام فیشها را که کاری خارقِ عادت به نظر می‌رسید، نزد ایشان گذاشتم. استاد در شگفت شد که این همه کار(شاید بیش از دویست سیصد هزار فیش) را چگونه انجام داده‌ام و باز به حکم داشتن سوءظن، بی‌درنگ به بررسی آنها پرداختند، زیرا می‌پنداشتند که این همه کار بی‌گمان با بی‌دقتی و به اصطلاح <سَنبل‌کردن کار> توا‡م بوده است و از دسته‌های مختلف فیشها(اولِ بسته – وسط بسته – آخر بسته) با دقت کامل به بازرسی پرداختند، اما هر چه بیشتر دقت کردند، ایرادی به نظرشان نرسید، بلکه بر حُسن‌ظن ایشان افزوده می‌شد و رفته‌رفته به ستایش و تحسین پرداختند.‌
 
پس از بازرسیِ ایشان، عرض کردم: <اما جناب استاد این متن غلطهای بسیار دارد.> از این جمله سخت برآشفته شدند و گفتند: <غلط چاپی؟> گفتم: <خیر قربان! غلط متن، غلط ترجمه.> از این کلمات بیشتر برآشفتند و گفتند: <نمی‌شود آقا! این متنِ بهترین کتاب عربی به فارسی است و من به دوستانِ آن اتاق گفته‌ام چشم‌بسته و بی‌مراجعه به متن دیگری، فیشهای منتهی‌الارب را بنویسند.> من یک باره دسته بزرگ فیشهای غلط را به مقابله هر یک با متنهای معتبر همچون <تاج‌العروس> و <قاموس> و <لسان العرب> و <اقرب الموارد> خدمت ایشان گذاشتم. مرحوم دهخدا پس از خواندن چند فیشِ غلط، سخت درشگفت شدند و هرچه بیشتر خواندند، بر شگفتی ایشان افزوده شد تا سرانجام به من بی‌اندازه ابراز محبت و لطف کردند و این گونه کار را ستودند و گفتند: <تو باید در اتاق خود من و نزد خودم کار کنی. برو لوازم کارَت را به اینجا بیاور. می‌دانم روزگاری طلبه بوده‌ای و از روی زمین نشستن بدت نمی‌آید.> سپس به اتاق دیگر رفتند و گفتند: آقایان، این منتهی‌الارب بسیار غلط دارد و شما گفته سابق مرا از یاد ببرید. فلانی دهها غلط فاحش برای آن گرفته است. فیشهای این متن را به ویژه آنهایی که مشکوک به نظر می‌رسد، با یک متن دیگر مقابله کنید.‌
 
مرحوم دهخدا که فریفته این متن شده بودند، حق داشتند، زیرا مؤلفِ آن، بهترین کتابهای لغت عربی به فارسی را در اختیار داشته و لغات اصیل فارسی را از آنها نقل می‌کرده است، هم چون: مهذب‌الاسماء، تاج‌المصادر بیهقی، مصادر زوزنی، مقدمه‌ الادب زمخشری و جز اینها. اما متقدمان تنها اسمها و مصدرها و صفتها را به فارسی برمی‌گردانده‌اند، نه فعلها را، چون در فارسیِ دری، فعل عربی به ندرت به کار می‌رود، هم‌چون: یعنی و لم یزرع و مامضی و … و اینها هم در فارسی معنی فعلی نمی‌دهند.‌

 
باری، از اوایل سال ۱۳۲۸ به همکاری در لغت‌نامه پذیرفته شدم و به علت اینکه طرز فیش کردن من مورد توجه شادروان دهخدا قرار گرفت، علاوه بر فیش کردن هشت حرف منتهی‌الارب که در ظرف چند ماه پایان گرفت، روزی گفتند: فلانی، می‌دانی که ما هنوز بسیاری از متون معتبر نظم و نثر را فیش نکرده‌ایم، زیرا خودم که دیگر قادر به انجام د


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 1589
برچسب ها:
دیدگاه ها
مهدي چهارشنبه 7 اسفند 1387 - 11:48 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

.تشکر از گناباد نیوز
بعد ار بی مهری عده ای کج اندیش به استاد پروین گنابادی این مطلب خیلی چسبید.

ناشناس پنجشنبه 8 اسفند 1387 - 11:12 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

به نام خدا
با سلام
واقعا شگفت انگیز بود. براستی که زندگینامه بزرگان فارغ از اندیشه های انان همیشه از مطالب جذاب و خواندنی بوده است.
ولی چرا برای برگزاری بزرگداشت این چنین شخصیت بزرگی مخالفت شده؟ حالا ما انتظار داریم گناباد پیشرفت کنه؟ امیدواریم…
همیشه شاد و سربلند باشید
دانشجوی گنابادی مجبور به سکوت

رهدار جمعه 9 اسفند 1387 - 11:21 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

بسمه تعالی
بخش زندگی سیاسی استاد را
شماحذف کرده اید؟ یا خود
ایشان مرقوم نفرموده اند؟