مرگ جزیی از زندگی بود
جنگ همیشه با مفهوم مرگ همزاد بوده است. یکی از سخترین کارها در پشت جبهه اگاه کردن خانواده از مرگ عزیزانشان بوده موضوعی که توسط روحانیت و معتمدین محل انجام میشد. حجت الاسلام معلمی پدر شهید محمد معلمی سال ها در روستاها و مناطق مختلف شهرستان می گشت و با خانواده شهدا رابطه داشت و انها را از شهادت فرزندانشان خبر می کرده است
.
.
یکی از سوژه هایی که در اجتماعی کردن مفهوم جنگ در جامعه دینی کارکرد بسیار داشته اند نهاد روحانیت بوده است. حضور روحانیت در منطقه جنگی و سنگر رزمندگان از یک سو، ایجاد روحیه جهاد در توده مردم، ایجاد روحیه تعاون در همکاری برای کمک مادی و معنوی به جبهه ها و همچنین تقویت صبر و تحمل بر خانواده های آسیب دیده از جنگ از وظایف این گروه بوده است. به همین منظور سراغ حجت الاسلام معلمی در نوقاب رفتیم. ایشان در آن دوره مسئول عقیدتی سیاسی ژاندارمری بوده و خود نیز به منطقه جنگی رفته است. از سویی پدر شهید نیز می باشد و به گفته خودشان سه فرزندش همزمان در منطقه عملیاتی بوده. بنابرای خانواده او به طور مستقیم درگیر مسائل جنگ بوده و بنا بر کسوت روحانیت در تجمع های مردمی هم حضور بسیار داشته است. یک خصوصیت فردی دیگر هم داشتند که موضوع را جالبتر می کرد و آنهم روحیه شاعری ایشان است و هنری که در توصیف جنگ و شهادت به خرج می دادند. گفتگو را در حالی با ایشان انجام دادیم که هفته گذشته عمل جراحی چشم انجام داده بودند و حال خوشی نداشتند اما با روحیه باز تعداد زیادی از اشعار و عکس های قدیمی را برایمان آوردند. از مادر شهید هم ممنونیم که تا انتهای مصاحبه نشستند و نکته های حاج آقا را تکمیل می کردند. عکس های شهید که آمد با اشک های مادر همراه شد.
از حجت الاسلام معلمی در مورد یکی از حساس ترین مراسم پرسیدیم و آنهم در مورد اطلاع رسانی به خانواده ها در مورد شهادت فرزندشان بود. اینکه چگونه و با چه آدابی به آنها می گفتید که ناراحت کننده نباشد؟
مراسم خبردهی به خانواده شهداء واقعا حساس بود برای ما هم تلخ بود و هم شیرین. معمولا در ستاد تشییع مشخص میشد که چه کسانی باید بروند و اطلاع دهند. یک روحانی به همراه عده ای از سپاه و بنیاد شهید و معتمدین به خانه آن رزمنده می رفتیم. ما باید به آنها اطلاع می دادیم و برای مراسم فردا در تشییع آماده می کردیم. البته بگویم که اکثر خانواده ها قبلش یک جوری می فهمیدند یا به آنها الهام می شد یا دوستان و آشنایان به طور ضمنی خبر می دادند. ما فقط به عنوان عرت و احترام خانواده می رفتیم. وقتی هم که واکنش خانواده ها را می دیدیم که چه عاشقانه برخورد می کردند حقیقتا لحظه شرینی بود.
اینکه گفتید حساس بود منظورتان چیست؟
ببینید هر طلبه را برای این کار نمی فرستادند. الفاظی که به کار می رفت خیلی مهم بود هر مجلسی یک آدابی دارد. البته یک چیزی بگویم تا تصور نسل شماها روشن تر شود. آن موقع هر کسی فرزندش را می فرستاد می دانست که نباید روی برگشتنش حساب کند. آن روزها خیلی فرق می کرد. مثل الان نبود که یک جوان در تصادفی کشته شود و بخواهید خبر بدهید و همه شکه شوند. نه اینطور نبود مرگ جزیی از زندگی مردم شده بود. تنور جنگ داغ بود و هفته ای نبود که خبری از این نوع نباشد. فضای آن موقع چیز دیگری بود و چقدر هم روزگار خوبی بود.

حجت الاسلام معلمی
گویا ، در مراسم تشییع فرزندتان هم خودتان صحبت کرده اید. این حرکت در آن فضا حتما خیلی شورانگیز بوده است؟
شور حسینی در همه مردم جاری بود. از شهرهای دیگر هم آمده بود از بیرجند و مشهد هم بودند. آقای حکمت می خواست صحبت کند بعد ایشان پیغام دادند خودت صحبت کن اگر نتوانستی من ادامه می دهم. من یادم هست درباره جهاد صحبت کردم و موضوع روز آن موقع فشار برای صلح بود که گفتم اگر حق ایران کامل داده شود صلح خواهیم کرد ولی ما زیر بار زور دشمن نخواهد رفت. بعد دوستان گفتند خیلی سخنرانی گرفته و شوری در جوان ها و خانواده ها افتاده است. آقای ناشرالاسلام هم تشکر کردند و گفتند سخنرانی شما آبروی روحانیت بود . بعد از آن به برکت شهداء ، من رفت و آمدم برای مراسم جبهه ها خیلی بیشتر شد. به اکثر روستاها هم می رفتم و از والدین شهداء که مظهر استقامت بودند دلجویی می کردم.
چه مراسمات دیگری بود که شما به عنوان یک روحانی پدر شهید شرکت می کردید؟
هر محفلی درباره جبهه بود با افتخار می رفتیم. از اعزام نیروها گرفته تا مراسم کمک به جبهه ها، مسجد محل خودمان هم شده بود جایی برای جمع آوری کمک های مردمی. موقعی که نیاز به نیرو بود در محافل مختلف مردم را تشویق می کردیم. هر محفلی یک جور مختلف باید صحبت می کردیم و این باعث می شد هم قدرت سخنوری مان بالا برود و هم تاثیرگذاری بیشتر شود.
حاج آقای معلمی، شما شعر درباره جنگ و شهداء هم بسیار گفته اید. اول آنکه درباره توضیح بدهید و برخی راهم برایمان بخوانید.
همانطور که گفتید من گاها شعر هم می گویم. شاعر شدن من هم برمی گردد به همین جنگ. روزی دلم گرفته بود و به عکس پسر شهیدم نگاه می کردم ناگهان شعری فی البداهه گفتم. چند روز بعد آن را در محفل روحانیت خواندم و خیلی ها گریه کردند. از آن به بعد بود که در مناسبت های مذهبی و انقلابی شعر گفتم. برای شهدا هم شعر گفته ام که در مراسم شان خوانده می شد. خوب یادم نیست مثلا برای شهید قطبی ، شهید اسماعیل زاده، شهید سقایی و… شعر گفته ام. مدخل شعر سقایی اینگونه بود:
ای فانی فی الله محمود سقایی – ای عاشق الله محمود سقایی
یا بعدا برای شهدای نوغاب چند شعر درست کردم اینگونه بود:
ابوالقاسم ایا سرباز ممتاز – سرافرازی تو در بزم دلیران
صفرزاده ، رضا، سرباز مخلص – گل جاوید در بستان ایمان
زسالاری بگویم آن سرافراز – که شد سردار گمنام شهیدان
گذشته سال ها از رفتن او – بلند آوای او در جمع یاران
برای مداح ها هم چند نوحه سرودم که در محفل های مذهبی بخوانند:
سال ها در غرب کشور دربیابان مانده بی سر ، پیکر پاکت برادر. ای برادر ای برادر
ای گل مفقود جاوید. ای نهاد باغ توحید ، بزم ما کردی معطر . ای برادر ای برادر
یا در موردی دیگری الان یادم هست که اینگونه بود :
اوج لیاقت ها در جنگ و پیکار است – مردان جنگیدن معنی ایثار است
بر ملتی بیدار تسلیم کین عار است – احیا دین با خون عین وفا باشد
پدر شهید هر سؤالی که می پرسیدم تاکید می کرد آن روزها چیز دیگری بود. خاطراتی که به گوشه چشم می گفتند و یا در میانه قطع می کردند. برخی شعرها هم یادشان نبود و در میان یادداشهای قدیمی هم ردی پیدا نشد.


با سلام خیلی جالب بود تشکر می کنم از زحمات ارزشمد ایشون.