قصه خوب زیستن و خوب جنگیدن

دسته: مصاحبه
بدون دیدگاه
چهارشنبه - ۲ مهر ۱۳۹۳

سرهنگ حسن کامرانی فرمانده بسیاری از رزمنده های گناباد بوده است. : در سال ۶۵ سپاه نصمیم  گرفت  گردان های شهرستانی نشکیل بدهد که در گناباد گردان امام صادق را از صفر ایجاد کردیم

نیم نگاهی به دلاوری های رزمندگان گناباد در گفتگو با سرهنگ  حسن کامرانی

فرمانده گردان  امام صادق

در سال ۶۵ سپاه نصمیم  گرفت  گردان های شهرستانی نشکیل بدهد که در گناباد گردان امام صادق را از صفر ایجاد کردیم

بعد از کربلای ۴  ستاد تبلیغات لشکر ویژه شهدا از بچه هاب گناباد به خاطر روحیه که به لشکر دادند  تشکر ویژه کرد

عملیات کربلای ۵  همزمان شده بود با ایام فصل برداشت زعفران که این به بچه ها خیلی فشار می آورد.

برای کد رمز  حمله اصطلاحات گنابادی به کار بردیم تا دشمن نتواند کشف کند. خیلی اتفاق شیرینی بود.

 سراغ هر رزمنده ای که بروی خاطراتی از جنگ برایت بازگو خواهد کرد. اما کمتر هستند کسانی که بتوانند فراتر از نقطه ای که بوده اند ذهنشان را بپرورانند و خود را درون یک گردونه بزرگتر و جزئی از یک مجموعه مدیریت شده ببیند. سرهنگ کامرانی از جمله افراد توانمندی است که وقتی از نبرد بچه های گناباد می گوید، فضای عملیات را میشناسد اهداف طراحان آن را می داند و فراتر از خاکریز خود همه سنگرهای دیگر را هم برایت  شرح می دهد. این خصوصیت یک فرمانده است. فرمانده که خیلی از بچه های گناباد در گردان او  لحظه های نابی را تجربه کرده اند. امروز سراغش رفتیم تا از دلاوری های بچه های گناباد بیشتر برایمان بگوید.

آن طور که خودش می گوید متولد  سال ۳۹ در قصبه شهر است. مانند خیلی با انقلاب رشد کرد. در راهپیمایی ها حضور داشت و در جایی که بعدها پایگاه  شهید علویان شد با هم محله ای ها برای ساماندهی انقلاب و بعد جنگ  تلاش کرد. کامرانی  می گوید از همان اولین اعزام مفهوم شهید را حس کردم. کلمه جدیدی که وارد ادبیات زندگی اش شد و آن را  تغییر داد. او توضیح داد : ” در سال ۱۳۵۹ جنگ کردستان شروع شد و ما جزء اولین بسیجیان گنابادی بودیم که به آنجا اعزام شدیم. قبلش در مشهد یک دوره ده پانزده روزه دیدیم که خیلی فشرده بود و در حد شناختن سلاح بود . از شهرستان گناباد ۴۵ نفر اعلام آمادگی کردند که به جبهه بروند. از مشهد با ۱۵ اتوبوس به سمت گلستان حرکت کردیم که ۸ تا رفتیم کردستان و  الباقی راهی جنوب شدند. نزدیکی های ساری اتوبوس جلوی ما چپ کرد و یکی از آن ها سرش به زیر اتوبوس رفته بود و بچه ها داشتند می گفتند که او شهید شده است در آن جا بود که معنی کلمۀ شهادت را فهمیدیم. تعدادی از افراد آن اتوبوس مجروح شدند و اجباراً شب را در ساری ماندیم. شهید حیدرنژاد هم در آنجا زخمی شد. روز بعد به سمت کردستان به راه افتادیم و سرانجام به شهر سقز رفتیم که پر از ضد انقلابی بود در آنجا خانه ها هر کدام پنج یا شش پنجره داشت که از همان جا به سپاهیان شلیک می کردند. از ساعت ۷ شب از هر خانه ای به سمت سپاه تیرباران را شروع کردند و ما هم چشم بسته شلیک می کردیم. این اولین نبرد ما بود که کمی با استرس و تشویش همراه بود. الان یادم است  از بچه های گناباد که با ما بودند آقای زحمتکش وآقای سیدمحمد  رضا خواجه. شهید کاوه هم مسئول آن بود.

 در مرحله بعد هم به کردستان رفتیم و در محاصره شهر بوکان شرکت کردم.در آن زمان که شهید رجایی رئیس جمهور بود یک روز ساعت هفت صبح که ما در بالای تپه بودیم اعلام کردند که ایشان را به شهادت رسانده اند ما از این قضیه بسیار متأثر شدیم و فشار روانی زیادی وارد شد. جنگ در کردستان واقعا مشکل بود. شاید باور نکنید ما ۱۵ شبانه روز بد خوابی داشتیم طوری که با چوب کبریت چشمانمان را باز گذاشته بودیم. یادم است شهید رمضانی و شهید نبی زاده هم در این عملیات با ما بودند که با فرماندهی  شهید کاوه  شهر را گرفتیم.

شما چه زمانی به جبهه جنوب رفتید؟

عملیات سوم در همان سال ۶۰ و بعد از یک ماه که به شهرستان آمده بودیم شروع شد این بار به جنوب اعزام شدیم. ما را در اسفند سال ۶۰ به دوکوهه که آن زمان جزیی از  نیروهای خراسان بود بردند ولی آن زمان اکیپ و سازمان درستی نداشت و  چیزی به اسم ستاد خراسان بود که به آنجا می رفتند و در آنجا تقسیم می شدند. بعدها سازمان رزم سپاه که تشکیل شد. خراسان مخصوصا درسال ۶۱ قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود که آنجا تیپ امام رضا تشکیل شد و بعد تیپ ۱۸ جواد الائمه تشکیل شد. بعد نیروهای خراسان در قالب این دو تیپ اعزام میشدند.

 در عملیات بعدی ،عملیات رمضان، که اولین عملیات کلاسیک ما بود. شهید محمد نصیری فرماندار ما یعنی فرمانده گردان جندالله بود و تعدادی زیادی از بچه های سپاه در همین گردان بودند .من در این گردان ، فرمانده دسته گروهان یکم بودم.   شهید اسماعیل زاده و آقای بدیهی و آقای خلیلی فرمانده دسته بودند و آقای محمد غلامی معاون دوم گرهان بودند. عملیات رمضان از لحاظ تاکتیک عملیات گسترده و پیچیده ای بود. قرار بود در این عملیات به دروازه بصره برسیم و و کلک جنگ را بکنیم متاسفانه نشد. خاطره ی من از این عملیات وقتی بود که به محل نقطه رهایی عملیات رسیدیم آتش بسیار بزرگی دیده می شد به طوری که طناب معبر پاره شده بود و مرز مشخص نمی شد و نمی دانستیم از کجا برویم به هر حال معبر را پیدا کردیم و اولین کسی را که دیدیم شهیدی بود که به دو نصف شده بود. آن موقع دسته شهید اسماعیل زاده در جلوی ما می رفتند و ما پشت سر ایشان بودیم. در همین حین پایم را روی پای یکی از مجروحین گذاشتم ولی از او هیچ صدای آه و ناله ای بلند نشد و گفت رزمنده بیا از روی من رد شو و برو گفتم چطور تو مجروحی و نمی شود ولی او اصرار می کرد و می گفت برو که بچه ها منتظرند. صحنه خیلی دردناکی بود.

من شنیده ام برخی بچه ها از سپاه استعفا دادند. علت این ها چه بود ؟

بعضی از افراد به علت فشارهای خانوادگی استعفا می دادند. بعضی خانواده ها فشار می آورند. اوج مظلومیت جنگ سال ۶۴ بود یعنی جذب نیرو بسیار مشکل بود و حل مشکل با فرمایشات حضرت امام بر طرف می شود. دوستانی که استعفا دادند و الان ماشاءالله اکثراً وضع مادی شان خیلی خوب شده است.

چه موقع بچه های گناباد توانستند برای خودشان گردان داشته باشند؟

 در اوایل سال ۶۴ سازمان رزم سپاه تشکیل لشکر داد و لشکر پنج نصر در قالب  سه تیپ امام صادق (ع) و جواد الائمه (ع) و امام موسی (ع) شکل گرفت و من در تیپ ۱۸ جواد الائمه بودم و معاون گردان نصرالله شدم. فرمانده گردان هم آقای حسن شبانی  اهل بیرجند بودند، با همین گردان در والفجر ۸ شرکت کردیم.

ماجرای تشکل شهرستانی در سال ۶۵ اتفاق افتاد و این به خاطر تشخیص سپاه بود که نیروهای شهرها را در کنار هم نگه دارند. کارشناسان معتقد بودند اینگونه بهتر جنگ می کنند. فرماندهان مثلا بچه های روستای زیبد را کنار هم  قرار داده بودند.  حتی در نگاه منفی اش با این روش اگر کسی می خواست فرار کند از همشهری اش خجالت می کشد و منصرف می شد. اول یک گردان درست شد نامش هم شد گردان امام صادق. آقای منصوری فرمانده لشکر ویژه شهدا و آقای علی صلاحی هم به عنوان قائم مقام لشکر  به من پیشنهاد دادن گردان را تشکیل دهم.  ما هم قبول کرده و  از صفر شروع کردیم و برنامه ریزی نمودیم. از بالا به ما امکانات دادند. ما هم اول کادر را تشکیل داده  مسئول گروهان و دسته را مشخص نمودیم.

هر گردان ۳۶۰ نفر است.  وقتی گردان تشکیل شد ۱۵ روز به ما مهلت دادند که به روستاها برویم و جذب نیرو کنیم. در ساختارسازی هیچ فرقی بین بسیجی و سپاهی نبود. مثلا حسین فرزاد فرمانده گروهان بود و معاونش بسیجی شهید حیدرنژاد بود.

ما در گناباد تحت امر فرمانده اینجا بودیم. آنها به ما امکانات می دادند و ما می رفتیم نیرو جذب می کردیم. پایگاه ها تحت امر سپاه گناباد بود و این رابطه باید وجود می داشت.

 چگونه می رفتید و جوان ها را جذب می کردید؟

 در سال ۶۵ دیگر یک عده ای نیروی  شاخص بودند و میدانستیم چه کسی مرد عمل است. مثلا نزدیک ۸۰ تا ۹۰ نفر از روستای زیبد بودند که بسیجی بودند و به جبهه رفته بودند  خوب ما می رفتیم یک تعدادی از آنها را دوباره دعوت می کردیم. یک تعدادی از آن روستای دیگر  و پایگاه دیگر به همین صورت ادامه داشت. می گفتیم که ما همچین گردانی تشکیل داده ایم آیا حاضر به همکاری هستید؟ و اکثراً جواب مثبت می دادند. ما این گردان را ظرف ده روز تشکیل می دادیم و از همین جا نیروها را اعزام میکردیم به مشهد و بعد از آنجا به مراغه و در آنجا هر کدام از گردان ها برای خود مقری داشت.

نیروها شما بعد از عملیات برای بازگشت کاملا آزاد بودند یا بطور محدود بر می گشتند؟

معمولا بسیجی ها برمی گشتند. اما تعدادی از افراد بودند که به طور ثابت بودند و ترخیص نمی شدند و فقط می توانستند به مرخصی بروند آنها نیروهایی بودند که چندین بار در جبهه بوده اند مثلا شهید پیله وران و شهید حسین مصباح جزو آن بودند

یک مثال برایتان بزنم در عملیات کربلای ۵ نیروهایی که از گناباد در اختیار ما بودند مدت پنج ماه و نیم در جبهه بودند در صورتی که  تعهد یک بسیجی سه ماه بود ولی به علت فشرده بودن عملیات اجازه ترخیص نبود و حتی به اجبار باید آنها را نگه می داشتیم . نکته سخت آن بود که اوج این عملیات هنگام برداشت زعفران بود و به بچه ها فشار زیادی می آمد.

چرا این حالت طولانی برای نیروها پیش آمد؟

لشکر ویژه شهداء  پشتیبان لشکر ۲۱ امام رضا بود. در کربلای ۴  عملیات موفقیت آمیز نبود. ما وارد میدان نشدیم و فقط شنود می کردیم. ساعت ۱۲ دستور عقب نشینی دادند. بعد خدمت امام جلسه مسئولین جنگ بوده ، ایشان گفتند از همین جلسه که رفتید بیرون همه چیز را فراموش کنید. شما باید ۱۳ روز دیگر عملیات کنید. در حالی که در عراق جشن بود که ایران شکست خورده است .

وضع نیروها هم خوب نبود. همه دلسرد شده بودند و می گفتند  بگذارید برویم سر کشاورزی مان. زعفرانمان خراب می شود.بهانه می گرفتند.  آقا محسن جلسه گرفت و در آن به ما گفت نیروها را به هر طریقی شده حفظ کنید.  من هم برای  نیروهای تحت امرم جلسه گرفتم و  صحبت کردم و گفتیم که امام گفته اند همه باید بمانند و چون حرف امام پیش آمد همه گریه کردند و تسلیم شدند. بچه های عاشق امام بودند. همه شعار دادند جنگ جنگ تا پیروزی.  اینطور شد که گردان ما اعلام آمادگی صد در صدی کرد. بعد یک اتفاق خیلی خوب افتاد. تعدادی اتوبوس فرستادند و بچه های گناباد همگی به مقر لشکر رفتیم در حالی که  شعار میدادیم جنگ جنگ تا پیروزی. همه آمدند که چه خبر است و از این انرژی بچه ها  روحیه گرفتند. چیزی نگذشت که همه لشکر اعلام آمادگی کرد.  بعدا تبلیغات لشکر به هر کدام از بچه های گردان امام صادق  قرآن توجیبی به عنوان هدیه داد.  خلاصه عملیات با موفقیت انجام شد. در عملیات کربلای ۵ همه به امید خدا رفته بودند و دیگر کسی نمی گفت گردان ما یا تیپ ما، فقط می گفتند خدا.

فکر کنم  برگشت شما همراه با مراسم خاصی بود؟

 در گناباد متاسفانه ی ضعف بود که هیج مراسم استقبالی برگزار نمیشد. ما وقتی می رسیدیم مشهد از شهرهای دیگر می آمدند  برای  بردن رزمندها  اما از سپاه گناباد خبری نبود. اما بعد از این عملیات مراسم بود. وقتی به شهرستان برگشتیم  همه ی بچه ها از پیروزی خوشحال  بودند. روحیه به حدی بود که برخی از  افراد گفتند ما را ترخیص نکنید فقط مرخصی بدهید. چند شهید هم دادیم شهید خرمشاهی، فرمانده گروهان سوم بود، شهید عابدین زاده، فرمانده گروهان دوم بود. شهید حیدر نژاد، معاون اول گروهان بود، شهید عجم، معاون گردان و فرمانده دسته ویژه بود، شهید عباس حسین زاده، فرمانده دسته بود.  هنگام بازگشت از این عملیات مراسم استقبالی برگزار شد که تنها مراسمی بود که گرفتند. قرار بود حاج آقا تقوی صحبت  کند از من هم خواستند که در این مراسم سخنرانی کنم من هم دقایقی را درباره این عملیات صحبت کردم. تمام میدان امام گناباد پر از جمعیت بود.

کمی از خودتان بپرسیم .شما چه سالی ازدواج کردید؟ مسائل جنگ برای زندگی تان حاشیه درست نمی کرد؟

سال ۵۹ ازدواج کرد.  چرا  جنگ  مشکلاتی ایجاد می کرد. برادر خانم های من مخالف بودند من به منطقه بروم. اختلاف بین مان بوجود آمد. ما هر وقت به گناباد می آمدیم مثلا ده روز می ماندیم. ۵ روز مرخصی بود و ۵ روز ماموریت.  این باعث شد که من بروم حاج  آقای مدنی ، ناشرالاسلام  را بیاورم تا با آنها صحبت کنند و شکر خدا نتیجه هم داد.

 اکثر فرماندها  خانواده ها را به منطقه می بردند. شما این کار را نکردید؟

یک بارهم خانواده را بردم به منطقه ارومیه و یک شش ماهی هم بودند اما وقتی به جنوب رفتیم دیگر آنها را به گناباد آوردم.  کمتر پیش می آمد که بچه های گناباد  در منطقه خواستار بازگشت باشند آنهم به خاطر مسائل عادی خانواده یا دلتنگی. این قبیل چیزها  عرف نبود.

یک بحث جالبی مطرح شده بود که بچه های گناباد کد رمز مخصوص داشتند این را برای ما بیشتر باز کنید؟

بله. این ماجرا خیلی شیرین است. در کربلای ۵ به خاطر اینکه کد عملیات لو نرود ما بچه های گناباد تصمیم گرفتیم  از اصطلاح های گنابادی استفاده کنیم. مثلا وقتی به پل می رسیدیم می گفتیم به اشتر گلو رسیدیم.( دهنه قنات کنار سید ابراهیم). یا مثلا می گفتیم  دُرمنه ( گیاهی بیابانی) وَدی اومده چشم خور واکشه یعنی  دشمن پیدا شد مراقب باشید. به آر پی جی ، قطاب می گفتیم.  موجول فشنگ تیربار بود. وقتی می خواستیم بگوییم تیربار دشمن هنوز کار میکند می گفتیم  پشت گو  گرم است اور چیز ده.  به اکبر  اثباتی ، خراس می گفتیم. محمود صادقی ، او زنگی بود. اقای داورپناه، محدتقی بود.  من خودم  محمدوو بودم. خیلی جالب بود. خودمان اول خیلی خندیم. اما عادت کردیم. حتی این قضیه به قرارگاه  مرکزی رسید و آنها گفتند که این کد رمز چیست که آمده روی خط !

از شجاعت های بچه های گناباد  چیز دیگری هم دارید بیان کنید.

در همین  عملیات کربلای ۵ در جزیره  بوارین یک قرارگاهی در شهرک دعجی عراق بود که بچه های لشکر امام حسین و لشکر قدس  نتوانسته بودند بگیرند. این قرارگاه مال لشکر سوم عراق بود. حالا گفته بودند ما حمله کنیم. همین که وارد مسیر آن شدیم یک آتش شدید روی سر ما ریخت. شهید حیدرنژاد در همین جا آسمانی شد. با کمک دسته ویژه مان و با یک برنامه دقیق عملیات  کردیم. تقریباً قرار گاه را تصرف کردیم که نزدیک ها اذان صبح ، حاج علی صلاحی  تماس گرفته و توضیح داد محسن رضایی گفته من باور نمی کنم بچه هاتان به جاده رسیده اند. چند دقیقه بعد خودش آمد روی کد رمز ما. دستور دادند من گوشی بی سیم را روی آسفالت ها به زمین زدم و دوباره رفتم روی شن ها هم به زمین زدم تا آن وقت باور کردند بچه های گناباد  جاده آسفالت را گرفته اند. شب های قبل شهدای زیادی در این مسیر شهید شده بودند. حقیقتا بچه های گناباد رشادت های زیادی از خود نشان دادند.

این قرارگاه یک فرمانده داشت به نام سرهنگ سبیلو که به  علت مقاومت جلوی نیروهای ایران از سوی صدام از سرهنگی در دو شب به ژنرالی ارتقاء یافته بود. او مسئول محور منطقه بود. خیلی از نیروهای ما را زده بود به ما دستور دادند این سرهنگ سبیلو را زنده پیدا کنید. اما متاسفانه وقتی رفتیم، با جنازه اش روبرو شدیم.

حقیقت آن است که بچه های جنگ خیلی دلاورانه جنگیدند. من از هر گاهی بچه ها را می بینم و با هم صحبت می کنیم اما متاسفانه تشکیلات منسجمی نداریم تا رابطه ها باقی بماند. امیدوارم این خاطرات کوتاه برای بسیجی های این دوره مفید واقع شود و به کارشان بیاید.

راستی ای دوستان ما کیستیم      ما که روزی با شهیدان زیستیم

هیچ  دانی  چرا  بی  حاصلیم       چون از یاد   شهیدان   غافلیم

مصاحبه از احمد یوسفی مقدم 

باز نشر از سال ۹۲

حضوز مردم در میدان امام خمینی در استقبال از رزمندگان یعد عملیات کربلای۵


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 808
برچسب ها:
دیدگاه ها