مسئولین بخوانند؛ شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
۴۷ سال قبل (سال ۱۳۴۵) در خانواده ای کشاورز و مذهبی بدنیا آمد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس زیبد گذراند و برای دبیرستان به گناباد رفت. هوش و ذکاوت بالایی داشت و همین مسئله او را در مدرسه زبانزد کرده بود. عاشق فعالیت های اجتماعی و مذهبی بود و با برخی روحانیون زیبدی هم ارتباط نزدیکی برقرار کرده بود و از وجودشان بهره می گرفت…+ادامه مطلب و گزارش تصویری
محمد ایرانی از بهترین دوستانش بود و اکثر اوقات را با هم بودند. محمد هم عاشق اینگونه برنامه ها بود. با هم همسایه بودند. دوران سختی اوضاع کشور بود و درگیر جنگ با عراق. این دو جوان زیبدی به همراه سایر دوستانشان عازم نبرد شدند. خالصانه چندین ماه را در جبهه جنگید و از میهن و دین و اعتقاداتش دفاع کرد.
بهترین دوستش پرکشید. محمد ایرانی که شهید شد ضربه سخت روحی بر بزرگ مرد داستان ما وارد آمد.
پس از جنگ وقتی امام (ره) قلم را سلاح جوانان دانست به درس و مشقش چسبید. در کنکور سراسری که آن دوران قبولی در آن به آسانی الآن نبود شرکت کرد و بدون استفاده از سهمیه ای که به رزمندگان اختصاص پیدا می کرد از رتبه های برتر کنکور شد و در پزشکی که تنها رشته مورد علاقه اش بود پذیرفته شد. با وجود اینکه بورسیه چندین سازمان مثل ارتش و سپاه به او تعلق گرفته بود، دانشگاه را ترجیح داد.
اوضاع مالی خوبی نداشت و در دوران تحصیل رشته پزشکی مجبور بود در مشهد به کارگری برود.
سال ۱۳۷۴ بعنوان دومین پزشک زیبدی از دانشگاه علوم پزشکی مشهد فارغ التحصیل شد. مناطق محروم زنجان محلی بود که وی ۲ سال دوران طرحش را در آنجا گذراند و خاطرات خوشی را برای مردم مستضعف آنجا پدید آورد.
سپس از بابل سر درآورد و در همانجا ازدواج نمود. بعدها مسائلی در زندگی اش ایجاد شد که امید ادامه زندگی مشترک را از وی گرفت. به ناچار طعم تلخ جدایی و متارکه را تجربه کرد و به شدت دچار آسیب روحی شد.
به بیرجند آمد و مطب شخصی اش را هم منتقل کرد. پزشک حاذقی بود و درآمدش نسبتاً مناسب.
در مهارت این پزشک می گویند: بیماران زنجانی او در بیرجند هم بدنبال او می گشتند تا نسخه و دوای دردشان را او بپیچد.
دکتر همشهری ما چون خودش در اوضاع نابسامان اقتصادی رشد کرده بود و درد فقر را چشیده بود هوای بیماران روستایی و کم بضاعت را داشت. بعد از مدتی در حالی که هنوز اندوه و ضربات شدید روحی دست از سرش برنداشته بود بعد از ماجراهایی ناخوشایند که در آنجا هم به سراغش آمد، بیرجند را به مقصد قرچک ورامین ترک کرد و در آنجا مطب زد.
در گرماگرم مرداد ماه سال ۱۳۸۳ اتفاقی که زندگی دکتر قصه ما را متحول کرد رخ داد. تأملات فراوان روانی کار خودش را کرد. دکتر دچار عارضه و سکته شدید مغزی شد.
برادران و خواهرانش به تهران رفتند. پزشکان قطع امید کرده بودند و می گفتند مگر معجزه ای شود که برادرتان بتواند نفس هایش را بازیابد. سلول های مغزی اش آسیب شدیدی دیده بود.
آن روز همه غصه داشتند اما شاید بیشترین غم در دل پدر و مادر پیرش نهفته بود. برایش زحمت کشیده بودند که به جایی برسد. خون دل خوردند که او را در قامت یک پزشک ببینند. اما امروز چه…!
جسم نیمه جانی را می دیدند که فقط ضربان قلب داشت و امیدی به تداوم آنهم نبود.
اما این همه مشکل آنها نبود. دکتر که نسخه هایش را بر روی دفترچه بیمه بیمارانش می نوشت، خودش بیمه نبود.
چند ماه در بیمارستان بستری بودن، آنهم در شهر تهران دار و ندار خانواده را گرفت.
پس از چند ماه روزنه هایی از امید پیدا شده بود و دکتر در مسیر بهبودی افتاد. با همان اوضاع معلولیت شدید جسمی و روانی جهت ادامه مراقبت به بیمارستان گناباد منتقل شد.
دکتر محمدرضا عجم وقتی سرپا بود هر وقت تعطیل می شد به زیبد می آمد و صدای مرحوم آقاسیدعلی (خادم سابق مسجد) از بلندگوی مسجد می آمد که اعلام می کرد: آقای دکتر عجم به زیبد آمده اند و در مسجد، مردم و بیماران را بصورت رایگان ویزیت میکنند.
مردم زیبد خوب خدمات او را به یاد دارند. شاید دعای خیر آنها و پدر و مادر و بیمارانی که دکتر عجم دردهایشان را درمان کرده بود، معجزه را رقم زد و او را مجدداً سرپا کرد.
اما غم و غصه ها کمر پدر را شکسته و قلبش را آزرده کرده بود و حاج ابراهیم پیر، از آن روزها تا الآن علاوه بر دیسک کمر سکته قلبی کرد و جراحی قلب باز هم انجام داد و هزینه های میلیونی باز هم گریبان گیر این خانواده شد.
امروز دکتر عجم را زیبدی ها در کوچه و خیابان و برنامه های عمومی روستا زیاد می بینند. برای همه آنهایی که قبلاً می شناخته سری تکان می دهد. معلولیت دارد اما فعال است و از خیلی از افراد سالم بیشتر پیاده روی می کند. به سوالات پزشکی تستی هم اغلب پاسخ صحیح را با دست نشان می دهد.
شنوایی دارد و به صداهای آشنا با سر و چشم پاسخ می دهد.
امروز دیدن دنیا از چشمان دکتر عجم حتماً دیدنی تر از آن چیزی است که من و تو می بینیم.

شاید خیلی ها هم مثل من دوست دارند بدانند او چه میداند که ما نمیدانیم. این را یقین دارم حتما دنیای او با دنیای ما متفاوت است. پاتوقش را اگر بلد باشی به این نتیجه خواهی رسید.
مزار شهدای زیبد را می گویم که اغلب دوستان قدیمی او آنجا آرام گرفته اند و او با خواندن نام آنها و دیدن عکسهای روی سنگ لوح مزارشان آنان را به یاد می آورد.
شاید نگاه به تصویر شهید محمد ایرانی بیشتر از بقیه چیزها او را آرام می کند. هر فرصتی که دست می دهد به آنجا می رود و نگاهی به عکس شهدا و مزار درگذشتگان قبرستان می کند و رو که بر میگرداند خیره به انسان هایی می نگرد که غرور و تکبر و دنیا طلبی آنچنان مستشان کرده که فراموش کرده اند برای چه به دنیا آمده اند و مقصدشان کجاست و مأموریتشان در این دنیا چیست.

امروز دکتر عجم قصه ما تنها با مستمری سی و چند هزار تومانی بهزیستی که به حسابش می ریزند زندگی میگذراند و از همان جا هم بیمه است.
خانواده اش می گویند: چند وقت قبل مسئولین سپاه و دانشگاه علوم پزشکی گناباد به منزل ما آمدند تا ضمن اینکه خبری از وی بگیرند شاید بتوانند برایش کمکی انجام دهند.

اما حیف که عیادت آنها علاوه بر گرفتن چند عکس، تنها در حد ابراز همدردی ابتر ماند و به جز مواردی که سپاه گناباد به این رزمنده دوران دفاع مقدس کمکهایی کرد، کار دیگری انجام نشد.
سپاه می گوید تعداد ماه های حضور ایشان در جبهه که در پرونده اش است کم است و نمی توان او را مستمری بگیر دائمی کرد. حال آنکه به گفته خانواده اش میزان حضور واقعی او در جبهه بیشتر از مدارک پرونده اش است.

مسئولینی هم که در دانشگاه علوم پزشکی گناباد، مجمع خیرین سلامت، بسیج جامعه پزشکی و مسئولیت های مشابه با عناوین متعدد، هم لباس و همکار دکتر عجم بوده اند و انتظار بیشتری از آنها می رود، می گویند: اعتباری برای این گونه موارد ندارند و نمی توانند کمک کنند.

اما هر چه فکر میکنم اهمیت کمک به چنین انسانی شاید از صرف هزینه های هنگفت تبلیغاتی و پیام های تبریک، دکوراسیون های متنوع و گران قیمت اتاق ها و برگزاری همایش های متعدد و… کمتر نباشد.
چرا آدم هایی مثل دکتر عجم که تا توان داشته و توانسته است درس خوانده، به جنگ رفته، پزشک شده، به مردم میهنش خدمت کرده و احساس مسئولیت کرده است، زود فراموش می شوند.
حاج ابراهیم با وجود آنکه وضعیت جسمی اش نابسامان تر از دکتر است، بیشتر از آنکه غم خود را بخورد غصه آینده فرزندش آزارش می دهد که پس از او و مادرش چه بر سر فرزند خواهد آمد و چه تکیه گاهی خواهد داشت … ؟
گزارش تصویری مربوط به بازدید مسئولین محترم از ایشان می باشد










به قلم: جعفر محمدی
منبع خبر: زیبد سرای زندگی zibad.ir
به عنوان یک همشهری به این عزیز و همت بلندش افتخار می کنم. امیدوارم مسائل ایشان به زودی مرتفع گردد.