شاید طعامی دیگر!
چه کسی فکر می کرد زمانی برسد که مردم برای مرغ هم صف بکشند، آن هم از نوع سهمیه بندی اش! نمیدانم صف شیر و گاز و نفت و کوپن و حالا مرغ چه سرنوشتی برای ما رقم خواهد زد . مایی که اکنون به قوم صفویان معروف شده ایم!!
این بار خبرنگاه و خبر یکیست خبرنگار هم خود منتقد است هم منتقد هم گزارش می کند و هم گزارش می شود.
و اما ماجرا چیست؟ ماجرا را مو به مو جهت به اصطلاح تنویر افکار عمومی و یا اطلاع مسئولین به عرض می رسانم تا شاید مقبول و مؤثر افتد و من بعد از این اگر خدانکرده قصوری شده تکرار نگردد.
و اما:
یکی دو روز مانده به روز موعود یعنی پنج شنبه ۲/۳/۱۳۸۸ خبری دهن به دهن تلفن به تلفن، پیامک به همراه، پخش شد که وعده همه فرهنگیان روز پنج شنبه ۲/۳/۱۳۸۷ سالن شهید رجایی تا سهمیه مرغ خود را دریافت دارند.
از سری کالابرگ هایی که قبلاً پول آنها دریافت شده است.
از آن جایی که بیشتر اوقات به اندازه این کوپن ها جنس موجود نیست شور و هیجان و اشتیاق برای رفتن به محل توزیع مرغ ها بیشتر از اندازه حداقل در وجود بنده حقیر شعله کشیده و بر این اساس صبح زود البته با اصرار عیال مربوطه از جا کنده شدم و بطرف سالن شهید رجایی براه افتادم. با خود گفتم حتماً من جزء اولین کسانی هستم که در محل حاضر خواهم شد و از این جهت مورد شماتت و سرزنش نیز خواهم بود و سرزنش گران با این شعر سعدی که ای شکم خیره به نانی بساز حسابی مرا شرمنده خواهند ساخت.
اما خوشبختانه به خیر گذشت چون وقتی که به وعدگاه رسیدم حدوداً ۴۰ یا ۵۰ نفر در درب سالن نشسته بودند. تازه من حسرت هم بردم که چرا زودتر به فکر نیفتادم. با راهنمایی دوستان اسم خود را در ردیف یکصد و پنجاه و شش قلمی کردم البته این کار بدون حضور مسئولان صورت گرفته بود و باید ابتکارات خود همکاران باید محسوب گردد.
بعد از چندی جناب آقای خاتمی مسئول فروشگاه فرهنگیان تشریف آوردند حضور ایشان حقاً مایه دلگرمی بنده و حاضران را فراهم آورد و نوعی دلگرمی در وجود ما لانه کرد که همانا مرغ می رسد. سؤال و جواب ها از ایشان شروع شد اما ایشان هم مثل ما چندان اطلاعی نداشتند اما حقیقتاً با سعه صدر آنجا کنار ما نشستند و تماس هایی را با محل بارگیری مرغ ها یعنی سبزوار برقرار نمودند. تازه آن وقت من دیرفهم فهمیدم که مرغ ها هنوز در سبزوار است و راننده ماشین فرمایش کرده اند که تا یک ساعت دیگر یعنی ساعت ۵/۸ بارگیری خواهند فرمود با پخش این خبر متلک ها و حرف خوشمزه ی همکاران گل کرد که بنده به دلیل اطاله کلام از ذکر آن خودداری می کنم.

انبوه ماشین های معلمین جنب سالن رجایی
بهر حال ساعت حدوداً ۹ صبح جناب آقای خاتمی لیستی را که همکاران نام شریف خود را بر آن درج کرده بودند به رسمیت شناختند و فرمودند که با آمدن مرغ ها به ترتیب همین لیست برادران مرغ خود را دریافت خواهند نمود.
لازم به ذکر است که تا آن لحظه انتهای لیست به رقم هشتصد و صد و اندی رسیده بود و دلهره ی نرسیدن مرغ ها به برادران انتهای این مکتوب راه یافته بنابراین بنده در دل رضایتی دل نشین را احساس کردم. چرا که در به اصطلاح امروزیها در بالای جدول حضور داشتم. من در همین جلسه بودم که آقای خاتمی اعلام نمودند. برادران! بر اساس تماسی که با سبزوار گرفته شده است تا ساعت ۳ از مرغ خبری نیست بنابراین می توانید محل را ترک نمایید همه محل را ترک کردند. قبلاً برادران خبرنگار را به آنجا فرا خواندم اما وقتی رسیدند که سوژه به اصطلاح از بین رفته بود.
رأس ساعت ۵/۲ دوباره به همراه یکی از همکاران به سالن شهید رجایی رفتم.
انبوهی از ماشین در محل پارک شده بودند عده ای در محل باز وعده ای هم در داخل سالن ایستگاه نشسته بودند.
اگرکسی فی البداهه از محل می گذشت فکر می کرد که مسابقه ای در حدود مسابقه فتوسال مثلاً پرسپولیس – استقلال در حال انجام است.
اما حضور تعداد زیادی زن به همراه کودکانشان این فرضیه را بزودی در ذهن ایشان پاک می کرد.
باز هم حرف بر سر مرغ بود و شایعه همکاری می گفت: می گویند ماشین الان در بجستان چرخ بریده است.

مسابقه فوتبال در کار نیست. این یک صف چند طبقه برای مرغ است!
یکی می گفت هنوز از سبزوار راه نیفتاده است این خبرها اما هیچ کدام منبع رسمی نداشت بنده من در آن گیر و دار عکس می گرفتم و حاضران هم علاف بودند و بودند بعضی ها برای اینکه از شر گرما خلاص شوند به زیر سایه درختان پناه برده بودند بعضی نیز در داخل سالن قرار گرفته بودند که البته بشدت گرم بود. با اجازه شما بنده به سردکن سالن دست بردم تا مثل همیشه با زدن قید مسائل بهداشتی سر را خم کنم، آب را در دستانم جمع و با نهایت لذت و کیف بنوشم اما همینکه آب به نزدیک دهانم رسید داغی این مایع حیات بخش مرا از زندگی سیر نمود. قید خوردن آب را زدم و باز هم به عکس گرفتن مشغول شدم.
حدوداً ساعت ۶ بعد از ظهر است و هنوز مرغ نیامده است اما مشکل اینکه قضیه بیخ پیدا کرده چرا که پای آقای عاشوری مسئول حراست آموزش و پرورش به ماجرا کشیده شده است. ایشان را چند تن از همکاران با خبر کردند. هر لحظه خبری و شایعه ای پخش می شد البته از منابع غیر رسمی .

انسان ها ذاتا جمع گرا هستند مخصوصا وقتی خیلی منتظر و بی کار باشند
گویا لحظه ای وصال به مرغ نزدیک شده بود شور و اشتیاق و تب رسیدن و نرسیدن به اوج خود رسیده تا اینکه جناب آقای عاشوری همه را فرمودند تا در سالن بر روی سکوها بنشیند این فرمان طلیعه ای بود برای رسیدن به وصال چگونگی توزیع مرغ توسط آقای عاشوری اعلام می شود.
۱ – لیست اسامی که همکاران نوشته اند رسمیت دارد.
۲ – دو صفحه اول لیست اگر جلوی اسم آنها تعداد هم نوشته شده باشد رعایت می شود ولی صفحات بعد فقط برای هر اسم یک سهمیه داده می شود.
۳ – برادران و خواهرانی که از ادارات دیگر تشریف آوردند لطفاً تشریف ببرند چرا که سهمیه فقط به فرهنگیان داده می شود.
این دستورالعمل آخری باعث شد که عده ای محل را با ناراحتی ترک کنند.
البته این ماده که به گفته ی آقای عاشوری با نظر جمعی وضع شده بود. کمی وجدان جمعی را دچار چالش و آسیب می نمود که البته هیچ کس این خلچان را بروی خود نیاورد.
بعد از اتمام سخنرانی آقای عاشوری دوباره جمعیت متفرق شد تا اینکه صدای پاشب به گوش رسید و ناگهان صدای آمد آمد بلند شد باور کنید. به اندازه ی صد برابر دریافتم دریافتم ارشمیدس جمعیت خوشحال گشتند و ماشین مرغ با سلام و صلوات وارد محوطه و به طرف درب پشتی سالن رفت. بعد از کلی وقت درب ماشین باز نشد بلندگویی در وسط سالن مثل بلندگوهای بازار بورس برپا شد همه چیز حکایت از این داشت که سرانجام ما به مرغ می رسیم لحظات به کندی می گذشت اضطراب، شور و هیجان در وجود جمعیت قاطی پاتی شده بود و یک معجونی درست کرده بود که نگو و نپرس چشم ها همه بر درب ماشین خیره بودند آقای عاشوری جمعیت را به سکوت و نشستن بر روی سکوها فرا خواند همه منتظر بودند که بسته ها از ماشین پیاده و در دستان ما قرار بگیرد اما انتظار طولانی گشت تا اینکه درب باز شد بوی نامطبوع از درون اطاقک فلزی ماشین در هوا پخش گردید که بعضی از کسانیکه نزدیک ماشین بودند کمی به عقب رانده شدند البته بعد معلوم شد که این بو طبیعی است و ما نفهمیدیم که بوی غیرطبیعی پس چیست!
علاوه بر این بو معلوم شد که پلمپ بعضی از بسته ها هم دست خورده است بازجویی از راننده و کمک راننده ماشین آغاز شد و تناقض گویی های آشکار کمک راننده می گفت ساعت ۹ راه افتاده ایم راننده می گفت ساعت ۱۲ قبض باسکول سبزوار چیز دیگری را نشان می داد.
خلاصه ماجرا به بهداشت کشیده شد ساعت ۹ است و هنوز از مرغ خبری نیست پای آقای دری هم به وسط ماجرا رسیده است خبرنگار صدا و سیما را برای بار دوم به محل می کشانم.

خا چه خبر
نتیجه کارشناسی بهداشت اعلام می شود گوشت های سالم است اما برای دست خوردن پلمپ باید با سبزوار تماس گرفت تماس گرفته می شود آنها می گویند با مسئولیت خودتان تقسیم کنید کسی زیر بار این مسئولیت نمی رود و بالاخره دستور بازگشت ماشین داده می شود. ساعت ۵/۱۰ شب است همه به دست از پا درازتر می گردند در حالیکه مرغی همراه ندارند و باز من به یاد شعر سعدی می افتم که ای شکم خیره به نانی بساز که البته باید برای مصراع دوم این شعر کاری کرد و با اجازه سعدی بر اساس حال و مقام آن را تغییر داد.
آقای سدهی گزارش خود را تکمیل می کند همه تقصیر را بر گردن سبزوار می اندازند بعضی می گویند چرا اطلاع رسانی درستی نشده است.
بعضی می گویند همکاران چرا بدون اطلاع رسانی رسمی برای دریافت مرغ پیش قدمی کرده اند بعضی می گویند اصلاً تقصیر همین خبرنگارهاست که از بس سیاه نمایی می کنند همه مسئولین گیج شده و سررشته ی کارها از دست ایشان خارج است.
بعضی نیز می گویند این آه مرغ بیچاره ست که گریبانگیر ما شده چرا که بجای این مرغ ها بنا بوده بر اساس پول دریافتی گوشت قرمز بدهند اما باز بعلت ارزانی گوشت مرغ به سراغ این بیچاره رفته و آن را ذبح و کشتار کرده اند. البته مابه التفاوت گوشت مرغ و گوشت قرمز قضیه ای است که روشن نشده است که البته این ربطی به مرغ بیچاره ندارد.
بهر حال من هم مثل شما نفهمیدم که مقصر کیست شاید اصلاً مقصری وجود ندارد.
بهر حال آنچه که اتفاق افتاد این بود که عده ای از صبح ساعت ۵/۶ به حالت انتظار و علافی تا ساعت ۱۱ شب به سر بردند و خجالت کشیده، تحقیر شده، خسته به خانه ها بازگشتند آیا با راه حل مناسب برنامه ریزی نمی توان کاری کرد. حتماً نمی توان من هم نفهمیدم می توان یا نمی توان از اینکه بشر از حد روده درازی نمودم مرا ببخشید.
صادق ایزدی
یعنی باید شان و مقام یک فرهنگی را تا این حد پایین اورد و از ان طرف هم مایه تاشف است که بعضی از فرهنگیان ……………………..!!!!!!!