شعر از احمد بهجت
پریدن با تو همسو سوی من شد دل مریم اسیر موی من شد خودت دانی ندانی، خود دانی پریدم دی ز روی زندگانی سرم بشکست دیوار نبودن زدی چشمک من از تابش کبودم خدایا چشم یارم زار نی کن بیا احمد به لطفش زندگی کن شتر بنشست وبخت من تو بودی زدم سجده به درگاهش عمودی کنار بخت من با شب مماس است ولی اکنون ز ایشان التماس است غلام روی ما شد یار، یا رب خوش احوالی رسید یکباره دیشب ندانم حاتم تایی شدم چون مراد قلب آن گلروی گردون صلاح کار دنیا نیست جز این خلاصه بخت شیرین است و رنگین خوش اقبالی و خوش روزی بنامت بکش آغوش احمد نوش جانت
بازدید: 594