هان…ای رفیق
آه…یادم انداختی روی صورتم غم برانداختی اینجا که داشتیم نان خشک، بر آب آنجا که داشتی سفره ی براق اینجا که جامه ی، کهنوار نعمت است آنجا هر تازه ای برکت است هان…ای رفیق، یادت برآمد، آن روزگار که هر روزش، برایم شد یادگار بگذار نگویم خاطراتم آنجا که روز و شب، خواب بودی رفیق نیمیه راه بودی آنجا که درد با ما یکی شد گهواره ی خواب، تا صبح غمگین شد دلیل این همه آزار چه بود لیوان بر دستم، افتاد چه بود کاش، شاهدی داشتم با لحظه هایش، تصویر داشتم کاش خدا زودتر، قضاوت می کرد حق من را از حسابش، جدا می کرد
بازدید: 715