گزارش انتخابات – بخش مرکزی و کاخک
ساعت ۷ به فرمانداری رسیدیم . صندوق ها با مسئولین هر کدام به سمت جایگاهشان راه افتاده بودند.ناخونکی به چای و صبحانه که پنیر بود زدیم و…
یک روز با دموکراسی

ساعت ۷ به فرمانداری رسیدیم . صندوق ها با مسئولین هر کدام به سمت جایگاهشان راه افتاده بودند. ناخونکی به چای و صبحانه که پنیر بود زدیم و منتظر ماشینی تا آویزانش شویم . اول بنا بود که با فرماندار راهی شویم ولی مثل اینکه این دفعه فرماندار قصد ندارد ما را همراه خود ببرد. ساعتی نگذشت که بازرسی ها بساط شان را برداشتند تا کارشان را شروع کنند.
با خنده که تا بنا گوش می رفت به یکی از ماشین ها نزدیک شدم و با نشان دادن کارت خبرنگاری رخصت همراهی خواستم. پذیرفته شد. حاج آقای میری از شورای نگهبان بزرگ ما بود.مقصد را نمی دانستم بعد معلوم شد راهی پسکلوت هستیم و آن هم ته ته گناباد!
به گیسور رفتیم مدرسه شهید نوریانی. هنوز جمعیت مردم زیاد نیامده بود. مسئول صندوق می گفت : مردم فهمیده شده اند و دیگر ساعت ۸ جلوی مدرسه صف نمی کشند بلکه کم کم می آیند!
ده دقیقه ای آنجا بودیم . ۲۴ کیلومتر خاکی رفتیم. پژو پیام نور ما را به رحمت آباد رساند. البته با سگانی که با سرعت ۶۰ کیلومتردنبال ماشین می دویدند. رحمت آباد ۱۵۳ دانش آموز دارد و حدود 12 هزار راس گوسفند و حدس زده می شود 350 رای داشته باشد. صندوق آنجا هنوز نیامده بود و گفتند چاه میغانی است. مجبور شدیم برگردیم. دوباره خاکی بود .
اول چاه نمک است که دیده می شود. یک دانش آموز دارد و در مدرسه بنام ملاصدرا !
چاه میغانی شاید ۱۰ کیلومتر آن طرف تر بود. با رسیدن ما گرد و خاک شدیدی هم شروع شد. در مسجد آنجا ۸۷ نفر رای داده بودند و حدس می زدند با آمدن بقیه مردم به ۱۰۰ نفر برسد.
باید برگردیم تا به جاده اصلی برسیم و روستای بیمرغ.
حاج آقای میری از بچه های جهاد است که سال ها در این مناطق محروم کار کرده است. همه را می شناخت . از زن و بچه و گاو و گوسفندشان باخبر بود و کلی خاطر های خنده دار داشت که خستگی جاده ای دست وانداز را ملایم می کند.
مدرسه بیمرغ کوچک بود و جمعیت زیادی که آمده بودند را جوابگو نبود ۴۰۰ نفری رای داده بودند و پیش بینی ۷۰۰ تا هم می رفت. به اذان خوردیم اما تصمیم برآن شد تا ادامه دهیم. جاده را ادامه دادیم نزدیک نوده پشنگ رسیده بودیم که در کنار جاده چیزی دیدیم. موتوری پنجر شده بود و زمین خورده بود . دو جوان بودند یکی سالم بود اما دیگری داشت تلف می شد. دو طرف سر خونی بود و با خودش می نالید. صحنه رقت آوری بود. وانتی آمد . او را عقب وانت انداختیم و فرستادیم بیمارستان. ساعت ۵/۱۲ شب فهمیدم زنده مانده است.
ساعت یک ربع به یک . صندوق مدرسه والفجر روشناوند خلوت است. ۲۰۰ قدم آن طرف تر توی حسینیه هم صندوق دیگری است. موقع نهار است و مسئولین غذا می خورند. گرسنه ام ولی تعارف را پس می زنم. می گویند ۱۲۰۰ رای دارد.
هوا گرد و غبار است . زمین تشنه است. حاج آقای میری می گوید اگر باران ببارد مثل پارسال زمین شاداب خواهد شد. داریم برمی گردیم گناباد . فرمانداری زیاد شلوغ نیست . ژتون غذا می گیریم و راهی رستوران المهدی می شویم.

.
ساعت ۴۵/۱۷ به مسجد صد دستگاه می روم. تنها هستم .اگر کاغذ خبرنگاری نشان ندهی کله ات را می کنند. همه جدی هستند . اگر بشود کاخک هم می روم.
کاخک دو صندوق دارد یکی در مسجد و دیگری در مدرسه. اذان مغرب هم هست مردم نماز می خوانند و صندوق ها هم مشغولند. همه موقع عکس گرفتند ژست می گیرند. توی مدرسه به دوربینم گیر می دهند و آقای پاسداری با خشونت دوربین را می گیرد انگار مورد گرفته است !آخر کار معذرت خواهی می کند
شارژ دوربین همانجا تمام می شود و کار من هم تمام است. به امام زاده می روم سریع زیارت می کنم. تازه یادم می آید خودم رای نداده ام.
امامزاده خیلی خلوت است . صدای دختری از پشت پرده می آید دارد گریه می کند. نه ضجه می زند .حتما مشکل بزرگی دارد. با خودم می گویم آیا او رای داده است؟!
فوری راه می افتم به سمت گناباد که از حالا هر چی خبر است آنجا است. مصلا رای می دهم و با بچه ها قرار می گذاریم برویم فرمانداری . یکی از من پرسید وضع رای ها چطور بود. آن موقع یادم آمد این همه جاهای مختلف رفتم از مردم نپرسیدم به که رای می دهید . حتی گوشه چشمی به رای نوشتن مردم نکردم . خیلی پسر خوبیم نه ؟!!!
















…..
هرکه آید نغمه خود خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
….
خرم آن نغمه که مردم بپسپارند به یاد…