خدایا زعفران را از ما نگیر!
اصلا همه خانواده مثل هم بودند. مثل اینکه پدر بزرگشم همینطور بوده است بد دهن و مردم آزار. خوب این نوه ها از همان ایل وتبارند. اینگار نه انگار این پدرشان است و حرمت و احترامی باید بگذارند خودشان هیچ این در و همسایه چه می گوین …د.

عباس آقا پسربزرگ کرده عصای دستش بشود افعی شده روی پشتش. ننم می گه : آدم که دخترش رو بده به غریبه همین می شه.
دعوا توی فامیل عباس آقا، همسایه دیوار به دیوار ما ،ازموقعی که من فرق تابستان و زمستان را فهمیدم براه است. حالا که بچه هاش هم بزرگ شدن نمرده ارث بردند. پسربزرگش زبان داره به قوت بازوی رستم. دو تا داماد هم داره که هر دو غریبند. زن های همسایه می گفتند این دختر ها را فقط می شد توی شهر غریب دختر داد آخه کم از دادششون نداشتند. اما فلک نامرد هم کوتاهی نکرد و داماد ها هم این کاره بودند .اگه داداش بزرگه یکی می گوید دو تا جواب کلفت تر و سورنده تر می شنود.
الغرض اون دعوای دو هفته پیش تیر خلاصی بود بر پیکر نحیف این فامیل بدبخت . جلوی پدر پیرشون هرچه فحش و بد بیراه در این عمر کوتاه حفظ کرده بودند در جملات گوهربار همراه با آرایه ها و صنایع ادبی بی بدیل نثار ذکور و اناث هم کردند و خوراک سوال وجواب های کوچولو های محل را آماده کردند که هر شب ار ننه باباشون از معانی این واژگان اصیل بپرسند و همه را سرخ و سفید کنند.

داماد و برادر زن به جان هم افتادند و پدر پیر نشست و گریه کرد آخرش هم داماد دست زنش را گرفت و با عصبانیت تمام از خانه بیرون رفت. دو سه روز بعد که پیر مرد بیچاره را دیدم کمرش خمیده شده بود و حال وحوصله جواب سلام ما را هم نداشت. دو سه تا از همسایه ها هم از دعوای بچه هاش پرسیدند که داغش را تازه کرد . بعدشم دیگه از خانه بیرون نیامد و دختر ته تقاریش که راهنمایی درس می خواند برای خرید بازار می رفت. گمانم بود که سکته قلبی به همین زودی هااست که سراغش بیاد و صدای آمبولانسی توی کوچه بپیچد.
یک هفت هشت ده روزی ازش بی خبر بودم. هوا کم کم سرد شده بود و زیاد از خانه بیرون نمی آمدم . تا دیروز که برای گل ورزدن رفته بودیم سر زمین. آخه زمین ما و عباس آقا کنار هم است درست مثل خانه هامان.
به من ربطی ندارد . چی نیست که آدمیزاد توی این دنیا نمی بیند؟ گمان همه این بود که کوزه سکشته دیگه بند نمی خورد اما اینجا فرق می کرد. زمین عباس آقا تخت گل بود . همه آمده بودند .عباس آقا ،دختر ته تقاریش ، پسر بزرگ با زنش و دختر حاج آقا با آن داماد غریبشون. صدای خندشان تا ده تا زمین آن طرف تر میرفت. همه مشغول گل ورزدن بودند و نوه حاج اقا هم توی زمین می دوید و شادی می کرد . فکر کنم این بچه ۴ ساله هم از تعجب بود که هوا و زمین می رفتو می امد. چقدر زود آشتی کردند آخه دفعه های قبل کار به شش ماه و یک سال می کشید تازه این آخری که خیلی بدتر بود و امیدی برای آشتی نبود.

رو کردم به بابام . تا خواستم ازش بپرسم پوزخندی زد و نشست و شروع کرد به گل ورزدن . گفتم این فامیل دیوانند! دوباره خندید و گفت این بوی زعفران همه را دیوانه می کند. می دانی پسرم عباس آقا ۱۵۰ من زمین گل دارد .گل را امسال خیلی خوب می خرند.
یکهو قضیه را گرفتم. یک حساب سر انگشتی می گفت حاج آقا امسال ده پانزده میلیونی گل دارد و انسان هم انسان است.
این پسر فقیر حاجی و آن داماد شبیه معتاد ها هم حق دارد نصیبی ازاین خوان نعمت ببرند . نگاهی به چشمان خوشحال عباس اقا انداختم و درحالی که بوی خوش زعفران با بوی ناز اسپندی که دختر بزرگه حاجی به کوری چشم حسود ها روشن کرده بود به دماغم می خورد رو به آسمان کردم و با خودم گفتم : خدا این زعفران و این پول و این خوشی را ازاین مردم نگیر !