زنگ رو زدم به تخته اولی ها…

دسته: فرهنگي
بدون دیدگاه
چهارشنبه - ۱ مهر ۱۳۸۸

  هیچ کس گریه نمی کند این اولین نکته عجیب ماجراست. مدرسه آرام تر از آن است که فکرش را می کردم فقط صدای موسیقی است که گوش فلک را کر کرده است.

 

 

 

 

بزرگتر ها که کنار بچه ها وایستادند برای گذشتن وقت با هم گرم گفتگو هستند و همگی از تفاوت قدیم و جدید می گویند; بچه های حالا! کسی در میان بچه ها گریه نمی کند بعضی هاشان بی حوصله هستند. مادرها اما بیشتر ناراحتند و بی تابی در چهره شان دیده می شود و این بچه ها را ترسانده است. سربچه ها هم تراشیده نیست. یکی دوتا کروات هم زده اند. شاخه گل دست همه هست. همه زورکی دارند می خندند.
زمانه ما قبول کردن معلمی با سبیل کلفت به عنوان پدر دوم، کار زمانبری بود حالا شاید سخت ترین کار بچه ها پیداکردن دوست باشد. کم تر با هم حرف می زنند به روی خود نمی اورند انکار اصلا کسی کنارشان نیاستاده. چندتایی مثل اینکه از قبل هم را می شناخته اند. کیف های نو که داخلش اگر کتاب نباشد حتما خوراکی و لیوان نی دار هست! چندتایی به بهانه آب خوردن لیوانشان را در می اورند و از دستشویی بالا می روند تا دستشان به شیر آب برسد. با اینکه تاب و سرسره در حیاط هست اما کسی سراغش نمی رود همین نشان می دهد قلب بچه ها تالاپ و تولوپ می کند.

در این میان مادرها باهم رفیق می شوند و بچه هایشان را به هم نشان می دهند. زمزمه و پرس و جو برای انتخاب کلاس است. کدام بهتر است. خانم ذوالفقاری یا خانم قربانی؟ آن آقایی که سعی دارد بچه ها بخنداند کیست؟ طبع زنانه حکم می کند و از دیوار آجری و میز و نیمکت های کوچک گلایه می کنند.مسئولین مدرسه لبخند از لبشان قطع نمی شود و با آرامش خاصی حرکت می کنند.
بچه ها همراه والدین با یک موسیقی تند از زیر قرآن رد می شوند و از درب مدرسه که تزیین شده وارد حیاط کوچک می شوند از راهرو عبور کرده و وارد صحن اصلی می شوند.

مدرسه اولین جبر اجتماعی کودکان است آنها اگر فردا صبح گریه کنند و از عدم علاقه خود درباره رفتن به مدرسه بگویند با لبخند مادر روبرو نخواهند شد. امروز روز مهمی است. کودک می آموزد گاهی باید زورکی لذت برد!

 

 

 

 

یکی از پدرها با پسرش پشت میز کلاس نشسته. پسر خوسحال است و با میز ور می رود اما پدر درحال خودش است. باید یاد کودکی های خودش افتاده باشد. لنز دوربین را که می بیند می خندد. خنده اش غم دارد

بچه ها پشت پرچم به صف شده و از جلو نظام می شوند.حاج آقای صلاحی از والدین می خواهد از بچه ها فاصله بگیرند تا خودشان نظم پیدا کنند. بعد از هر دو معلم تعریف می کند و می خواهد برای تعویض کلاس اصرار نکنند. آقای سمرقندی باید بچه ها را خوشحال نگه دارد با صدای بلند نام کوچک آنها را می خواند و در صف کلاس خودشان قرار می دهد.
کلاس اول از بقیه کلاس ها جداست. دوکلاس روبروی هم . بچه ها پشت میز می نشینند و برخی مادرها عجله دارند آنها را به میز جلوتر ببرند. چند دست و هورا که اقای سمرقندی از کلاس می کشد بچه ها دوباره سرحال می ایند و کلاس در اختیار معلم ها قرار می گیرد. امروز کار خاصی ندارند فقط اسم بچه ها را معلم می نویسد بعد راهی خانه اند. معلم به زحمت مادران را از کلاس خارج می کند و مادران پشت پنجره می روند تا کودکشان را بنگرند و در دل برایش آرزوهای بزرگ کنند.

۳۱ شهریور است و درخیابان های شهر مراسم رژه بسیجیان است. در شب ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ عراق به ایران حمله کرده است. خدا می داند چند صد کودک آن شب لباس خود را اماده کرده و کیف نویشان را بالای سر گذاشته بودند تا فردایش به مدرسه بروند اما صدای بلند هواپیما و انفجار آنها را بیدار کرده و وحشت را مهمانشان کرده بود. سلام بر شادی ،سلام بر امنیت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 .
.
مادرها پشت پنجره به کودکانشان می نگرند
احمد یوسفی

 


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 1920
برچسب ها:
دیدگاه ها