برای قلمی که دیگر نمی نویسد!

اگر روزت را به تو تبریک بگویم احتمالا لبخند تلخی می زنی و رویت را از من برمی گردانی می دانم پیش از این ها به تو بدهکارم می دانم
یادداشتی برای روز قلم
اگر روزت را به تو تبریک بگویم احتمالا لبخند تلخی می زنی و رویت را از من برمی گردانی می دانم پیش از این ها به تو بدهکارم می دانم: " تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید چرا که تنها یک سخن در میانه نبود آزادی"
و زخم بود که بر زخم افزوده شد دیگرانی بودند از ما، که چیزی گفتند و انگشتانشان را به باد سپردند صدا بودند و سکوت شدند!پشت خط خطی های راه راه قلم برای نوشتن است نه شکستن! قلم فریاد است قلم وجدان کلمات است قلم روشنی است قلم سوگند خداوند است می دانم این ها را می دانم! اما حرف بر سر این است که قلم در دست کیست؟!
تو هم می دانی و جز این خبرهای دیگری هست: " خبر این است که من نیز کمی بد شده ام اعتراف آن که در این شیوه سرآمد شده ام" خبر این است که من هم خودم را به ندیدن می زنم، به نشنیدن، به نفهمیدن؟من و خیلی ها! من و این پرنده ای که لال شده است! من و این کلماتی که اعتصاب کرده اند من و این روزنامه هایی که برای تو نمی نویسند، روزنامه ها باید چاپ شوند.
عکسها و تیترها باید نان خودشان را در بیاورند عجالتا خبر آخرین مدل گوشی نیکبخت یا شایعه ی ازدواج گلزار مهمتر است از زنجمورهای بغض هایی که حوصله ی همه را سر می برد! من می گویم: از رنجها و گلایه ها، از سکوت ها و خستگی ها، از راهی که دراز می شود، از سمت تاریک کلمات، از خاموشی و فراموشی، از این زخم کشنده ی بی منطق، از این ها و دیگران می توانی سخنها بگویی با خودت و به بایگانی شفاهی روزها بسپاری! اما ننویسی چرا که چاپخانه ها را می توان تعطیل کرد اما اندیشه ها را نه، غلط اضافه می کنم نه؟!
حق داری از من عصبانی باشی من یک نویسنده نمای عاقبت اندیش غیر مسئول روزمره ام!! و تو قلم منی که حق اعتراض داری، می توانی بپرسی چرا این همه توجیه غیر موجه می تراشم؟ حق داری بپرسی چرا تا اطلاع ثانوی نمی خواهم تو را ببینم می توانی به خاطر همه ی آنچه آموختی، به خاطر همه ی چیزهایی که به من دادی استیضاحم کنی، دورم بیندازی اما حداقل من و تو یک فصل مشترک داریم. من می گویم قلمی که فقط با کلمات مجوز دار طرف هست بهتر است ننویسد! قلمی که حدودا می نویسد بهتر است ننویسد! قلمی که احتمالا می نویسد بهتر است ننویسد!
بگذار دفتر نقاشی کلاس پنجم ابتدائی ام را ورق بزنم و شکل گلابی را دوباره بکشم! بگذار برویم هوا خوری و از زندگی مان لذت ببریم! همین نزدیک خانه ی ما یک بیمارستان است که محوطه ی بازش عصرهای تابستان نیمکت های اضافی دارد! همین پارک شهرداری گناباد جان می دهد برای این که هر روز با آقای شریعتی بنشینی تا کلی از خاطره های ممنوع دوران جوانی اش برایت تعریف کند!فعلا همین!! برای روز قلم فقط می توانم بنویسم: شرمنده! هر چند نمی دانم حرفهایی را که با تو نزدیم به کجا ببریم؟!!

مهدی رمضانی – خبرنگار نامه گناباد
تشکر