مرثیه ای برای مرد روزنامه فروش

دسته: فرهنگي
۹ دیدگاه
یکشنبه - ۱۷ خرداد ۱۳۸۸

 

صبح بود و گل فروش ها آمدند، سیگار فروش ها آمدند، ماشین ها آمدند، آدم ها آمدند اما اردشیر سرابندی دکه ی روزنامه فروشی اش را باز نکرد.

 

 

 

 

 

 

مرثیه ای برای مرد روزنامه فروش روزنامه های صبح خبری نیاوردند و سمت آشنای خیابان، تصویر مرد روزنامه فروش را قاب نکرد. ماشین ها با بوق های پیاپی، پشت سر هم توقف نکردند. خبرها در راه مانده بود و مرگ از برابر چشمان زندگی می گذشت.

صبح بود و گل فروش ها آمدند، سیگار فروش ها آمدند، ماشین ها آمدند، آدم ها آمدند اما اردشیر سرابندی دکه ی روزنامه فروشی اش را باز نکرد. به جای خالی همه ی روزنامه ها، اتاقک فلزی در بسته ای بود با چند متر مربع پارچه ی سیاه و عکس مرد روزنامه فروش … "خبرفروشِ" روزها و ماهها و سالها، حالا خبر داغ روزبود و مثل شایعه ای تلخ در دهان شهر می چرخید. مثل خبری دروغ! مثل ستون طنز روزنامه ای جدی! مثل تظاهر به نشنیدن صدایی بلند برای ما… که به همه ی چیزهایی که دوست داریم، عادت می کنیم. گاهی نشانه ها با آدم حرف می زنند!

 

 

 

روزی که اردشیر سرابندی دیگربه دکه ی روزنامه فروشی اش نیامد، مسیر چهارراه گیتی نورد تا میدان امام به رنگ سوگواری بود، به خاطر ایام فاطمیه. صدای نوحه و مرثیه خوانی از بلند گو پخش می شد، تعدادی از جوان ها در ایستگاه صلواتی کنار پارک به مردم شربت می دادند و تمام خیابان با سوگ نوشته ها، سیاه پوشیده بود.

این ها هیچ ربطی به هم نداشتند اما گاهی که نماهای زندگی جزء به جزء مثل یک پازل به شکل یک اندوه ادامه دار کنار هم قرار می گیرند تصویرواحد غمگینی را می سازند که برای تو معنا دار است.

با دقایق کسالت و ثانیه های هیجان، با صبح های پیاپی، با روزهای نگرانی چشمهای سرآسیمه ی ما در لابه لای ستون های آگهی استخدام و نتیجه ی کنکور با روزهای دبیرستان و دعوای هر صبح قرمز و آبی جلوی دکه روزنامه فروشی، با تصویر های زنده ی هر روز، مردی بود که حالا نیست مردی که کنار آن همه روزنامه و مجله نمی دیدیم. مردی را که حالا بهتر می بینیم.

 

اردشیر سرابندی را این روزها بیشتر می بینیم و این گویا خاصیت مرگ است که تصویرها را درخشان می کند و فراموشی ها را برمی گرداند. مرد روزنامه فروش این روزها نیست و دوباره روزنامه ها هستند هر صبح و هر روز! و شاید این خیابان دلگیر هم بعد از چند هفته فراموش کند که سالها پیاده روهای پیرش با روزنامه های اردشیر سرابندی دلپذیر می شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدی رمضانی – خبرنگار نامه گناباد  


نوشته شده توسط:گنابادنیوز - 1916 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 1402
برچسب ها:
دیدگاه ها
محمدرضا سه شنبه 19 خرداد 1388 - 2:31 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

به نام خدا
با سلام
خیلی حالم گرفته شد. آخه به علت دوری از وطن از درگذشت مردی دوست داشتنی بی خبر بودم. واقعا حیف مرد خیلی خوبی بود. به هر حال تقدیر این بوده.
من هم به نوبه خودم از طرف خودم و دوستانم درگذشت مرحوم آقای اردشیر سرابندی را به خانواده محترم ایشان و تمامی دوستان گنابادی تسلیت عرض میکنم.

بنيامين چهارشنبه 20 خرداد 1388 - 0:45 ق.ظ پاسخ به دیدگاه

برای مرحوم سرابندی علو درجات از پیشگاه پروردگار خواستارم ولی به روح ایشان ندامیدهم راحت بخواب اردشیر خان دولتی که دران زندگی میکردی دولت نبود یک توهم ویک رویای ساختگی بود جناب مهدی رمضانی ازشما نیز به عنوان یاد کردن این مرحوم تقدیر وتشکر میشود

يك علاقه مند به سايت گناباد نيوز پنجشنبه 21 خرداد 1388 - 8:46 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

از شما و نامه گناباد که یادی از این مرد نمودید بسیار متشکرم سرابندی جزیی از خیابان بود که ما از دیدنش خوشخال می شدیم و می فهمیدیم که هنوز فرهنگی هست روزنامه ای هست که ما ان را بخوانیم اردیش سرابندی نسخه ای از روزنامه ها را به دست ما می داد و ما ساعتی و حتی روزی را با روزنامه و یا مجله ای که اردشیر به ما می داد تمام می کردیم
اکنون او نیست و چقدر روزها خواهد گذشت که دیگر در این گوشه از خیابان کسی روزنامه به دست ما نخواهد داد و یا اردشیر نخواهد داد و ما چقدر باید صبر کنیم تا به نبود او عادت کنیم و بپذیرم که روزنامه را از دست کسی جز اردشیر بگیریم یادش بخیر خداوند روحش را غریق رحمت خودش گرداند و او را با اولیای الهی محشور نماید آمین

یک نسل سومی جمعه 22 خرداد 1388 - 5:41 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
سرابندی سرای بی پیرایه گسترش فرهنگ مطبوعاتی گناباد بود.
گاهی خسته و گاهی گله مند از کم توجهی به پیشگامان مطبوعاتی گناباد! اما همیشه و همیشه با مردم ودر کنار مردم بود روحش شاد

شلا یکشنبه 24 خرداد 1388 - 7:37 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام و عرض تسلیت دارم برای همه کسانی که آقای سرابندی رو می شناختن.واقعا ناراحت شدم
مرد اخمو ی کانون پرورشی فکری کودکان

مهدي دوشنبه 25 خرداد 1388 - 12:33 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

با سلام
مقالتون منو یاد گناباد انداخت وقتی که از هنرستان شهید چمران به سمت خونه می رفتم و یک توقفی جلوی دکه آقای سرابندی و خرید خراسان برای خونه خدا رحمتش کنه

رهگذر دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 - 8:59 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام از اینکه خیلی با احساس یک مرگو به تصویر کشیدید متاثر شدم ولی یک جای متن بیشتر منو متاثر کرد اونم موفعی بود که چشمان سرا سیمه ی یک جوون بیکارو در لابلای آگهی استخدامی به تصویر کشیده بودیدو نمیدونم آیا در اون موقع آقای سرابندی در چه حالی بودند!!!…

احسان لشگری پنجشنبه 6 تیر 1392 - 1:06 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

درود . یادش بخیر باد و بیش باد . انگار همین دیروز بود . با مهدی نازنین با باران دوست داشتنی با علیرضا جهانشاهی با الهام جمشیدی و . . . با خاطرات دکه روزنامه فروشی که تنها خریدمان از او سیگار بود .

محمد رضا سرابندي چهارشنبه 30 مرداد 1392 - 1:03 ب.ظ پاسخ به دیدگاه

پدرم رفت ولی یادش هست ونگاهش باقیست دوراست ولی دوردست نظرم چهره او میبینم او به من میخندد یاد گرمای بغل کردن او می افتم کاش یک لحظه صدای نفسش باز اید
پدرم رفت سفر کاش اوهم به وطن باز می گشت کاش می شد که زنم بوسه ای بر رخ پر مهرپدر یا که میشد که تقدیم کنم دسته گلی وقت بازگشت پدر کاش باز میگشت پدر از این سفر اه ای کاش پدر ….

با سلام خدمت کلیه دوستان وعزیزانی که با ارسال پیام یاد پدر عزیز مان را زنده نگه داشتن